کتاب باید شیعه می شدم

 

1- دروران کودکی

                                                    

دوران کودکی تا سن – 7 سالگی – را در روستای خود گذراندم. سپس

پدرم مرا درمدرسه روستا ثبت نام کرد . کلاس اول و دوم ابتدائی را

گذراندم. بعد از تعطیلات تابستان برای رفتن به مدرسه آماده می شدم

که با کمال تعجب، پدرم دیگر اجازه نداد به مدرسه بروم ، اما من از این

جریان خیلی ناراحت بودم. در ابتدا علت این کار را نمی دانستم ولی بعد

ها فهمیدم علتش چه بوده است که سلفی ها (1) متحجر پاکستان و

سپاه صحابه (2) فتوائی صادر کرده بودند و این فتوا به وسیله ی مولوی

ها (3) به ایران آورده شد و آن فتوا این بود که درس خواندن در مدارس

تحت حاکمیت شیعه، بدعت و حرام است واهل تسنن حق ندارند دراین

مدارس درس بخوانند. چون ما خانواده ی مذهبی بودیم و عمویم از

ملاهای سرشناس اهل تسنن بود و به من اجازه ندادند به مدرسه بروم.

علاوه بر این جانب، بسیاری از فرزندان اهل تسنن و بلوچ نیز از نعمت

تحصیل و پشرفت محروم شدند وبی سواد یاکم سواد ماندند.

 

البته ناگفته نماند بعضی از بستگان پدر ام اهل بشاگرد استان هرمزگان

هستند. آنها حدود یکصد و سی سال پیش به دلیل ستم های خوانین 

بلوچ و شروران منطقه ، به همراه عده ای از زنان و مردان بلوچ به سمت

کوه های جنوب شرقی هرمزگان کوچ کرده و پناهنده ی منطقه ی

بشاگرد شدند!سال های درازی را درهمین منطقه گذراندند به طوری که

بسیاری از آنها در همین منطقه شیعه شدند و با برقراری نسبت خویشاوندی در آنجا ساکن شدند.

آنان تا قبل از انقلاب اسلامی – قریب به 50 سال – نمی توانستند به

راحتی به بلوچستان رفت و آمد کنند! به طوری که بسیاری از آنان یگدیگر

را فراموش کردند تا اینکه بعد از انقلاب اسلامی که خوانین و حکومت ه

غاصبانه شان متلاشی شد ، برای سر کشی  از مناطق مرزی باز و

امنیت برقرار گردیدو آنان تقزیبا اواسط دهه ی دوم انقلاب اسلامی با

یکدیگر ارتباط برقرار نمودند.

پدر بزرگم غیر از همسری که در بلوچستان داشته است از شیعیان

بشاگرد هم زن می گیرد ودارای فرزندانی می شود که همه ی آنان بر

اساس مذهب مادری شان شیعه می شوند.

فرزندانی که از بلوچستان آمده بودند همه سنی بودند از جمله پدربزرگ

بنده! که به علت رفت و آمدها ی زیادی که به بشاگرد داشته و به

واسطه ی عزاداری ها و توسلات شیعیان آنجا برای امام حسین علیه

اسلام ایشان هم علاقه ی عجیبی به حضرت پیدا کرده و با بسیاری از

عقائد شیعه آشنا  می شوند از جمله توسل و تبرک به اهل بیت علیهم

السلام و اماکن مقدسه .

 

بشاگردی ها هم معمولا شیعیانی مکتبی و پایبند به توسلات و نبرکات

معصومین علیهم السلام  اند! در یکی از نقاط بشاگرد مقبره ی  امامزاده

سید نجم الدین علیه السلام از نوادگان آقا امام زین العابدین علیه

السلام است که سالها ی سال مورد تکریم شیعیان و اهل تسنن جنوب

است. پدربزرگم چندین سالی پیشت سرهم دارای فرزند می شود پس

از تولد پسر ششم در حسرت نداشتن دختری که هنوز نصیبش نشده

برای زیارت سید نجم الدین راهی بشاگرد می شود ودر ماه محرم نذری 

میدهد و متوسل به امام حسین علیه السلام می شود. پس از مدت

کوتاهی خداوند به اشیان دختری عنایت می کند که پس از آن همیشه

به اسم امام حسین علیه السلام نذوراتی را تقسیم و توزیع می

کنندچند ماهی پس از ظهور انقلاب اسلامی  که من تقزیبا نوزادی

8 ماهه بودم،پدر بزرگم دارفانی را وداع گفتند،بهشت برین جایش باد.

تقریبا یادم هست که سال 1370 ه ش یکی از بستگانم از بشاگردآمده

بود برای دیدار و صله رحم.یک روز در مورد شیعه و توسلاتش بحث می

کردیم اتفاقا رسیدیم به گریه وزاری بر مزار اهل بیت علیهم السلام که

یک دفعه یکی از بستگانم ( که هنوز زنده هستند ) سریعا بلند شد و

کاردی را از کمرش( که بلوچ  ها مسلح به کاردند) بیرون اورد و گذاشت

زیر گلویش وگفت: یا الان سنی شو یا الان رگ گردنت را پاره میکنم!

واقعا صحنه ی عجیبی بود، ما همه ایستاده بودیم وبا ناراحتی گفتیم:

نکن مرد، این بنده خدا که تقصیری ندارد گفت: نه او مشرک است.

 

2- ورود به مکتب خانه ی مولوی حیدر

 

مدارس بازگشائی شد و من حق رفتن به مدرسه را نداشتم. یک روز

صبح، با پدرم از منزل خارج شدیم و به روستای پایئنی که آبگاه ( دبـّار )

نام داشت رفتیم، در این روستا مکتب خانه ای بود که مولوی حیدر- از

اهالی روستای خود ما – آن را اداره می کرد.

به این مکتب خانه وارد شدیم. پدرم گفت: چند لحظه صبر کن تا بر گردم. گفتم:چشم.

خودش به اتاقی رفت و حدود یک ساعت با مولوی حیدر صحبت کرد.

سپس صدایم زد. وارد دفتر مولوی حیدر شدم و پدرم مرا بهمولوی سپرد

و رفت دیگر از آن پس باید  در این مکتب خانه درس می خواندم.

بعضی روزها ، بعد از اتمام درس، برای دیدن پدرو مادرم به روستای

خودمان می رفتم. در همین ایام، گاهی نیز نرد معلمان مدرسه که

شیعه بودند می رفتم و طبق نوبت برای وعده ی غذائی، آنها را به

منزلمان دعوت می کردم ( رابطه ی مردم روستا با معلمان شیعه خوب

بود).

وجود این معلمان در منطقه ی ما سبب می شد که با مشاهده ی  نماز

و رفتارشان، سوالاتی در ذهن کنجکاومان ایجاد شود از قبیل اینکه؛ چرا

شیعیان برای نماز مـُهر میگذارند و اهل تسنن نمی گذارند؟چرا آنها

دست های خود را نمی بندند ولی ما می بندیم؟ چرا آنها یا علی ،

یاحسین، یازهرا می گویند ولی ما یا ابوبکر ویاعمر و... میگویئم؟و ...

ولی هیچ وقت این سوالات را از معلمان شیعه نمی پرسیدم. فقط یک

باریادم هست که در جمع معلمان شیعه نشسته بودم و با معلمی 

سیستانی  به نام محمود سنچولی صحبت کوتاهی داشتم. بحث درباره

ی آمین گفتن بعد از قرائت سوره ی حمد بود . ایشان از من پرسید: چرا

شما این کلمه را می گویئد، درحالی که آوردن سخنی اضافه درنماز است و نماز را باطل می کند.

گفتم: آمین گفتن بعد از سوره ی حمد لازم است واگر گفته نشوداشکال دارد. فقط همین یک بحث بود.

معلمان شیعه هیچ گاه وارد بحث خلافت و امامت نمی شدند.شاید

احساس خطر می کردند؛ چون در روستای ما چند مولوی و ملا بود و جماعت تبلیغی اهل تسنن نیز، رفت و آمد می کردند.

هرچه از درس خواندنمان در مکتب خانه می گذشت، دیدمان نسبت به شیعه و معلمان سابقمان بدتر می شد.

به خاطر می آورم که روزی یکی ازمولوی ها در کلاس پرسید: در

روستای ما کدام یک از شما شیعه هست، من گفتم معلمان روستای ما

شیعه هستنداز من پرسید؛ آیا آنها یا علی و یاحسین و... می گویند؟

گفتم: بلی استاد، از آنها شنیده ام گفت:این کارشرک است و جایز

نیست. هم چنین مهر گذاشتن آنها برایذ نماز بت پرستی است و

نمازهایشان باطل است.

بر اثر تبلیغات سوء مولوی ها بر ضد شیعه ودر نتیجه تغییر دید مردم،

کاربرای معلمان شیعه سخت شد به طوری که بعد از 2یا 3 سال، فقط

دو معلم از هفت معلم باقی ماندند. و بقیه از آنجا رفتند، هم چنین

مراسم هائی که برای بزرگداشت 22 بهمن و 13 آبان برگزار می شد

تعطیل شد.

در تابستان آن سال، برای نخستین بارتعدادی از مولوی ها که بزرگشان،

مولوی ایوب که اهل خذاسان بود، تحت عنوان« جماعت تبلیغی» (4) به

روستای ما آمدند و درمسجد محله ی « سر چاه » ساکن شدند. پدرم از

آمدنشان، باخبرشد و به من گفت: برویم ببینیم چه خبراست و چه می

گویند و من همراه پدر به مسجد رفتم.

نماز مغرب را به جماعت خواندیم و بعد از نماز، مولوی ایوب درباره

بهشت، جهنم، قبر وقیامت و ضرورت و ثواب تبلیغ دین سخنرانی کرد و

سپس گفت: چه کسی حاضر است در جماعت تبلیغی ما عضو شود؟(5)

چون درس های مکتب خانه تعطیل بود، گفتم: من با شما می آیم. ئپدرم

خوشحال شد و به من گفت: خیلی خوب است، سخنرانی و مطالبی یاد

می گیری که برای آینده ات مفید است. من و مولوی های جماعت

تبلیغی شب را در همان مسجد ماندیم.

مولوی ایوب پس از اقامه ی نماز صبح سخنرانی کرد. وقتی مردم متفرق

شدندو جمع خودمانی شد، گفت: من دیشب خوابی دیدم. دیدم مردی

اسب سوار با لباس سفید دم در مسجد آمد و صدایم زد. من بیرون رفتم

و پرسیدم شما که هستید؟ گفت: محمد رسول الله ص هستم سپس

فرمود: از این نوجوانی که همراه شماست محافظت کنید.

من خیلی کنجکاو شدم تا بدانم منظورش چه کسی است . مولوی رو به

من کرد و گفت: کوچکترین فرد این جمع شما هستید و ظاهرا شما

منظور حضرت بوده اید.

خیلی خو.شحال شدم به حدی که به جای سه روزی که قرار بود آنجا

بمانم، هفت روز ماندم. این خبر به سرعت در روستا پیچید که مولوی

ایوب دربازه مرادبخش خواب دیده است.

لازم به ذکر است که اهل تسنن روایتی را از پیامبر ص نقل می کنند و

آن را صحیح می دانند که ایشان فرمود: هر کس مرا در خواب ببیند

حقیقتا مرا دیده است؛ زیرا شیطان قادر نیست خود را به صورت من

درآورد (6) به همین سبب اگر درخواب پیامبرص را ببینند در صحت آن

شک نمی کنند.

 

3- ورود به حوزه ی بحرالعلوم نیک شهر

پس از سه سال تحصیل در مکتب خانه ی مولوی حیدر، با پسر عمویم

علی به حوزه ی بحر العلوم دِهان بخش بنت نیک شهر رفتبم.  مدیر

داخلی این حوزه مولوی عبدالله محمدی لاشاری بود. برای ثبت نام به

دفترش رفیتم. اسمم را پرسید، گفتم:  مرادبخش. با عصبانیت این اسم

را چه کسی برای تو انتخاب کرده؟! باتعجب از سوالش، جواب دادم ،

پدرم، اشکالی دارد؟! گفت: مراد می بخشد یاخدا؟ گفتم: خدا. گفت:

پس چرا اسمت را مراد بخش گذاشته اند؟! این شرک به خداست.

 

چند لحظه ای فکرکرد و گفت: محمد شریف اسم قشنگی است. از این

به بعد به شما محمد شریف می گویئم. از آن روز به بعد مرا در مدرسه،

محله و حتی در روستای خودمان محمد شریف صدا می زدند و کم کم 

مراد بخش از سر زبان ها افتاد و فقط در صفحه ی اول شناسنامه ام به

یادگار باقی ماند.

در مدتی که در این حوزه درس می خواندم، خاطرات تلخ و شیرین بسیاری دارمکه به دو مورد آن آشاره می کنم.

1-    حوزه ای که ما درآن درس می خواندیم چند تا اتاقی داشت  که هم

کلاس درس بودند و هم خوابگاه طلبه هائی که راهشان دور بود و از

مناطق دیگری آمده بودند، به صورتگروهی در این اتاق ها اسکان داده

می شدند.

امکانات مدرسه در آن حدی  نبود که به همه ناهار و شام بدهند، از این

رو تعدادی ا ز طلبه ها را بین اهالی محل تقسیم کرده بودند و هر خانه

ای به یک یا دو نفر از آنها ناهار و شام می داد و آن ها نیز موظف بودند

در خدمت صاحب خانه باشند و برایشان کار کنند. مثلا در خانه باید از

میهمانان پذیرائی می کردند و در بیرون از خانه به کارهائی چون کشاورزی و ... می پرداختند.

من هم از این قاعده مستثنی نبودم ، ولی موقعیتی که من داشتم ، با

دیگران فرق می کرد. خداوند به من صدای زیبا و دلنشینی عنایت کرده

بود و درمسابقات قرآنی و سرودی که در منطقه برگزار می شد همیشه

به عنوان قاری ممتاز و تک خوان سرود انتخاب می شدم. از این جهت

موقعیت ممتازی نسبت به دیگران داشتم و مورد احترام مولوی ها بودم.

حتی گاهی مرا به عنوان امام جماعت انتخاب می کردند و خودشان نیز به من اقتدا می کردند.

خانواده هائی هم که  ناهار و شام طلاب را تامین می کردند ، خیلی

تلاش می کردند تا مرا به خانه ی خودشان ببرند و گاهی هم در این

مورد که کدام یک میزبان من باشند بین آنها بحث و درگیری لفظی صورت

می گرفت و نهایتا یکی از آنها کوتاه می آمد و دیگری مرا به خانه اش

می برد و وجودم را برکتی برای منزل خود می دانست و من از این جهت

خوشحال بودم.

2-    روستای دِهان، روستای کویری و کم آب بود مردم برای تامین آب

مصرفی خود به رودخانه ای که در حدود 8 کیلومتری این روستا قرار

داشت می رفتند و آب مورد نیاز خود را از آنجا تهیه می کردند.

طلابی که در حوزه درس می خواندند، بیش از 70 نفر بودند، وآنها برای

آشامیدن، شست و شو ، استحمام و ....نیازمند آب فراوانی بودند که

تهیه کردن آب مورد نیاز همه ی این افراد ازآن فاصله ی دور کاری سخت و طاقت فرسا بود.

 

برای پیدا کردن راه حل، مولوی  عبدالله با طلبه ها مشورت کرد، در نهایت

قرار شد که داخل مدرسه چاهی  حفر شود تاجوابگوی آب مصرفی طلاب

باشد، و برای این کارطلبه ها به گروه های دونفره تقسیم

شدندوهرروزنوبت یک گروه بود که با همکاری یکدیگر چاه را بکنند.

بعد از چند روز، نوبت من و پسر عمویم علی شد. تقریبا 15 متر از چاه

کنده شده بود، من باید وارد چاه می شدم. دست هایم را به دو طرف

چاه گرفتم ویک پایم را وارد آن کردم ودر جای مطمئنی گذاشتم و پای

دیگرم را مقداری پائین تر گذاشتم و همین دور ادامه دادم تا به ته چاه رسیدم.

حفرچاه حدود یک ساعت به طول انجامید و پسر عمویم که بیرون چاه

ایستاده بود، بوسیله ی دلو گل و خاک را بالا می کشید وبیرون می

ریخت. خیلی خسته شده بودم و دست و پایم حسابی گلی شده بود.

باید بییرون می آمدم، بیل را همان جا گذاشتم و آرام آرام دست و پاهایم

را درجاهای کنده شده ی اطراف چاه محکم می کردم و بالا می آمدم.

تقریبا یک متری مانده بود که از چاه بیرون بیایم، که ناگهان یک پایم لیز

خورد و نزدیک بود که به ته چاه سقوط کنم. دست هایم را محکم به

دیواره ی چاه گرفته بودم./ ترس تمام وجودم را فرا گرفته بود. علی را

صدا زدم. نگاهی به داخل چاه کرد و با صدای بلند از بقیه ی طلاب کمک

خواست چند نفر آمدند و سر طناب را گرفتند. علی آرام آرام وارد چاه شد

و طناب را به کمرم بست و گفت: طناب را بکشید. آنها هم طناب را کشیدند و مرا بیرون آوردند.

مولوی که سر و صدا را شنیده بود، پیش آمد و جریان را متوجه شد. با

عصبانیت: چه کسی به تو گفته این کار را بکنی ؟! اگر می افتادی و می مردی چه کسی جواب پدر و مادرت را می داد؟!

من که از ترس شوکه شده بودم، گفتم: جناب مولوی! خود شما گفنه

بودید چاه رابکنید. مولوی با شیلنگی که در دست داشت محکم به من

می زد و می گفت: تو که نمی دانستی، چرا رفتی؟ گفتم: آخه خودتان

گفته بودید. مولوی از شدت عصبانیت، به من اجازه صحبت کردن نداد و مرا کتک مفصلی زد.

این خواست خدا و عنایت الهی بود که از این حادثه، نجات پیدا کردم و با

وجود بیلی که ته چاه مانده بود و از آن فاصله ی زیاد اگر داخل چاه می

افتادم معلوم نبود چه وضعیتی پیدا می کردم.

 

4- ادامه ی تحصیل د رحوزه ی علمیه ی عربیه ی چابهار

 

سال 1374 ه ش بود که از طرف امام جمعه ی چابهار( مولوی عبد

الرحمن چابهاری)- (7)برای شرکت در یکی از جلسات سالیانه ی  حوزه

ی علمیه ی بحر العلوم دِ هان دعوت شدم. و در این جلسه شرکت

نمودم.در این جلسه برای نخستین بار بود که با مولوی عبدالرحمن از

نزدیک آشنا شدم و چون از مشاهیر اهل تسنن بود، علاقه مند شدم که

در حوزه ی ایشان ادامه ی تحصیل بدهم.

استادم، مولوی واحد بخش بلوچی نیز به من توصیه و سفارش می کرد

که برای ادامه ی  تحصیل به حو زه ی علمیه ی مولوی عبد الرحمن

چابهاری بروم . به خاطر علاقه ای که به مولوی عبد الرحمن پیدا کرده

بودم، پذیرفتم و در اواخر سال 1374 وارد حوزه ی علمیه ی عربیه ی چابهارشدم.

حوزه ی علمیه ی عربیه ی چابهار یکی از بزرگترین و قدیمی ترین حوزه

های علمیه ی اهل تسنن است . مسابقات قرآن و سرود خوانی در آن

زیاد برگزار می شد. با توجه به سابقه ای که من در قرائت قرآن و سرود

خوانی  داشتم و از صدای زیبائی که بر خورداربودم پس از مدتی به

عنوان سرگروه سرود خوانی انتخاب شذم و اشعاری که مولوی محمد

عمرسربازی( 8)  و مولوی عبد الرحمن چابهاری در زمینه های مختلف

مانند، نمازقرآن، قرائت، مذمت دنیا و... می سرودند را با دوستان تمرین

می کردم و هروقتی که مولوی عبد الرحمن برای سخنرانی به مسجد

روستا و یا حوزه ای می رفت، برای اجرای سرود همراه وی می رفتم.در

یکی از این سفرها – به همراه مولوی عبد الرحمن – به یکی از مناطق

دشتیاری رفتیم، مولوی قرار بود در این سفر با چند نفر از تاجرهای لنچ

دار منطقه، دیداری داشته باشد تا برای ساخت مسجد جامع چابهار از

آنها پول بگیرد. ما با توجه به موضوع جلسه ، شعری به زبان بلوچی

درباره ی بی وفائی دنیا آماده کرده و قبل از سخنرانی ایشان اجرا کردیم.

شعر طولانی و زیبائی بود که الان بیت اولش یادم هست.

« بری ایرهت بی گلشن بری سر سبزو شادانن

                                      بهارا دل مبندت ای فقط سه روچ مهمانن »

چه بسا باغ هم خشک می شود و هم سر سبزی

           ولی دل به این بهار مبندید که فقط سه روز اینجا مهمان هستیم

 

این سرود را آن شب و در حضور نزدیک به 200 نفر اجرا کردیم که بسیار

موثر واقع شد؛زیرا بعد از پذیرائی مفصل، کمک فراونی نیز بمسجد شد.

 

5- حضور در همایش ختم صحیح بخاری در زاهدان

 

در اوایل سال 1375 ه ش درحوزه ی علمیه ی چابهار ، مسابقه ای با

موضوع سخنرانی به زبان های عربی، فارسی و اردو بین طلاب برگزار

شد. مسابقه به این صورت برگزار می شد که هر کدام از داوطلبان، یکی

از زبان ها را انتخاب کرده و به آن زبان سخنرانی می کرد. مولوی عبد

الرحمن داور این مسابقه بود و بهترین ها را انتخاب می کرد

بنده در زبان عربی شرکت کردم و رتبه ی دوم را بدست آوردم رتبه ی

نخست را طلبه ا ی بدست آورد که سال بعد مولوی شد؛ درحالی که

من تا مولوی شدن 4 سال فاصله داشتم.

مولوی عبد الرحمن مرا بسیار تشویق کرد و به عنوان جایزه به من گفت

می توانید به عنوان نماینده ی حوزه ی علمیه ی  چابهار در جلسه ی

ختم « صحیح بخاری )(9) در حوزه ی مکی زاهدان (10) شرکت کنید.

در ماه رجب همان سال، من و یکی دیگر از طلاب ، از طرف حوزه ی

علمیه ی چابهار، به همایش ختم صحیح بخاری که در مسجد مکی زاهدان برگزار می شد اعزام شدیم.

درحالی که پاسی از شب گذشته بود به شهر زاهدان رسیدیم و طبق

برنامه ی سفر به دفتر مولوی عبدالحلیم قاضی زاده که در بین اهل تسنن به قاضی عبدالحلیم معروف است، رفتیم.

طلابی از شهرهای دیگر نیز آنجا بودند پس از صرف شام، طلاب در جمع

های کوچک با یکدیگر صحبت می کردند. من با دوستم مشغول صحبت

بودم که قاضی عبد الحلیم وارد شد و به میهمان ها خوش آمد گفت:

فرصت را غنیمت شمردم و نزدیک قاضی عبدالحلیم رفتم و سوالی که

ذهنم را مشغول کرده بود از قاضی پرسیدم.

گقتم: جناب قاضی!این که شیعیان برای امام حسین علیه السلام

عزاداری میکنند و لباس مشکی می پوشند، حکمش چیست.گفت:

/ 1 نظر / 88 بازدید
مهنا

برادر بزرگوار مطالب تان را خواندم واقعا غنی و عمیق و مستند بود. بیشتر در این زمینه تلاش کنید.