کتاب باید شیعه می شدم - موسسه فرهنگی قرآنی آل یاسین علیهم السلام- میناب

کتاب باید شیعه می شدم
کلمات کلیدی :کتاب باید شیعه می شدم
آرشیو نظرات ()

کتاب باید شیعه می شدم- چاپ دوم 1392


 

حکایت زیبای شیعه شدن

ملا محمد شریف زاهدی

از علمای اهل تسنن

 

مقدمه ی مولف

 

خدا را شاکرم که پس از سال ها تحصیل در حوزه های علمیه  ی اهل

تسنن بلوچستان و تبلیغ درمراکز تبلیغی آنها و پس سه یال امامت

جمعه و تدریس، با عنایت سرور جوانان اهل بهشت و چراغ هدایت و

کشتی نجات، امام حسین علیه السلام مرا به حقیقت اسلام راهنمائی نمود.

 

این جانب مراد بخش زاهدی معروف به محمد شریف زاهدی فرزند

شهداد در سال 1357 شمسی ( سال پیروزی انقلاب اسلامی ایران) در

روستای کوچینگ شهرستان نیک شهر و در خانواده ای پیرو مذهب

ابوحنیفه متولد شدم.

 

پدرو مادرم از تولد من بسیار خوشحال شدندو علاقه ی فراوانی به من

داشتند،زیرا نخستین فرزند خانواده بودم.

اما این خوشحالی دوام نیاورد ، و هنوز چند ماهی از تولد من نگذشته

بو.د که دچار بیماری سختی شدم تا آنجات که همگی از ادامه ی حیات

من ناامید شدند.پدر و مادرم با وجود فقر شدیدو نبود امکانات درمانی

مناسب، با مشقت و سختی  فراوان مرا برای معالجه به چابهارو زاهدان

بردند،ولی موثر واقع نشد و دکترها جوابم کردند. حتی عمویم به پدرو

مادرم می گفت: این بچه می میرد  این قد ربرایش زحمت نکشید و به او

دل نبندید، او را رها کنید تا خودش بمیرد.

 اما پدرو مادرم نا امید نشدند،و آدرس یک حکیم و طبیب سنتی را که

ساکن چابهار بود گرفتند و مرا برای معالجه به آنجابردند.

حکیم پس از بررسی شرایط جسمی من گفت: راه نجات کودک شما

این است که در کنار ساحل گودالی کنده، او را از نوک انگشتان پا تا

گردن در آن بگذارید و گودال را ازماسه های ساحل پر کنید؛ پس از مدتی

بچه را از بین ماسه ها بیرون آورید تا انشاءالله خوب شود.

پدرم به امید بهبود تنها فرزندش با دقت تمام به دستور طبیب عمل کرد و

به صورت معجزه آسائی حالم بهترشد و پس از چند روز به حال طبیعی برگشتم.

آری ! شهرستان چابهار برای من و دیگران خاطره ای ماندگار شد، زیرا

خداوند متعال در آن شهر،مرا دو مرتبه از مرگ حتمی نجات داد؛

مرگ نخست:

مرگ ظاهری و جسمی بود که به حیات مادی بازگشتم.

 

مرگ دوم:

مرگ جاهلی روحی بود که خداوند متعال مرا به حیات معنوی رهنمود

ساخت و هدایت کرد که شرح آن را در ادامه بیان خواهم کرد. در کتب

معتبر اهل تسنن، روایتی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم با

عبارات مختلفی نقا شده که فرمودند: « من مات و لیس فی عنقه بیعه

مات میته جاهلیه»  { 1- صحیح مسلم، مسلم النیشابوری ج 3، ص 1478

 2- مسند احمد، احمد بن حنبل، ج 4 ص 96 3- المعجم الکبیر،الطیرانی، ج10 ص 298 }


من کسی بودم که 25 سال به دور از حیات معنوی و بدون شناخت امام

زمان خود- گرچه حیاتی ظاهری داشتم- در مرگی معنوی و جاهلی غوطه ور بودم.

مجموعه ی حاضر را که حکایت تشرف اینجانب به نکتب اهل بیت علیهم

السلام است،ابتدا به مولایم حسین بن علی علیه السلام که نور هدایت

و چراغ راه من شد ، تقدیم می کنم، همان امام حسینی که در زیارت

اربعین آن مولا و سرور می خوانیم،

« وبذل مهجته فیک لیستنقذ عبادک من الجهاله و حیره الضلاله »

خدایا امام حسین خون قلب خود را در راه تو بذل و بخشش نمودتابندگان

تو را، ازجهالت و حیرت و گمراهی نجات دهد.

سپس به تمام کسانی که آزاد اندیش و آزادی خواه هستند تقدیم می

نمایم، کسانی که دو ست دارند راه خود را خود انتخاب کنند. امیدوارم

روزی فرا رسد که همه ی مسلمانان جهان  به راهخ حق و حقیقت

رهنمون شده و بر سر سفره ی کتاب خدا و اهل بیت رسول خدا ص

بنشینند؛ همان اهل بیت هدایت گری که رسول خدا ص در آخرین

فرمایشات خود خطاب به همه ی مسلمانان فرمودند:

«انی تارک فیکم الثقلین؛کتاب الله وعترتی،ماان تمسکتم بهما لن تضلّو ابدا»

همانا من میان شما دو چیز گرات بها به یادگارخواهم گذاشت و تا زمانی

که به آن دو تمسک {تمسک بالشی ء: تعلق به، ارتبط به، التصدیق به، که شاید

نزدیکترین معنا تمسک در خدیث ثقلین ، علاقه  ی قلبی ، اتصال درونی و ارتباط عملی

باشد} جویید هرگز گمراه نخواهید شد و آن دو؛ کتاب خدا و اهل بیت من هستند.

 

 

خداوندا تو شاهد باش که حقیقت را می نویسم تا نگویند افسانه است

و خود را معرفی می کنم تا نگویند وجود خارجی ندارد! اگر چه می دانم

حقیقت همانند خورشید در وسط یک روز آفتابی آشکار است و هر کس

مقداری سر خود را بالا بگیرد آن را خواهد دید خدایا نور هدایت خود رابر

دل های همه بتابان.

اهدنا الصراط المستقیم

{ درروایات متعددی که از شیعه و سنی با عبارات مختلف نقل شده صراط مستقیم همان ولایت امیر المومنین علی علیه السلام است از جمله:

1-    تفسیر قمی ج 1 ، ص 29-28  ذیل آیه ی شریفه . وج 2 ، ص 280 ذیل آیه ی شریفه 4 سوره ی زخرف.

2-    تفسیر فرات کوفی ، ص 51 تا 52

3-    تفسیر نور الثقلین ، ج 1 ص 20تا 25 ذیل آیه ی شریفه . ج 4، ص 591 و 592 ذیل آیه ی شریفه مذکور در بالا.

4-    تفسیر ثعلبی ج 1 ، ص 120 ذیل آیه ی شریفه.

5-    شواهد التنزیل؛ ج 1ص 73 تا 85 ح 86 تا 155 ....}

 **********

 السلام علیکم والرحمه الله و برکاته، محب اهل بیت علیهم السلام

محمد شریـف زاهـدی

**********

در ادامـه می خـوانیـم

فصل اول: زندگینامه

1- دوران کودکی

2- ورود به مکتبخانه ی  مولوی حیدر

3- ورود به حوزه ی علمیه ی بحر العلوم نیک شهر

4- ادامه ی تحصیل در حوزه ی علمیه ی عربیه ی چابهار

5- حضور در همایش ختم صحیح بخاری در زاهدان

6- جرقه ی هدایت

7- آغاز تحقیق درباره ی مذهب شیعه

8- اعزام شدن به میناب و تکمیل شدن تحقیقات

9- هدایت به مکتب اهل البیت علیهم السلام

10- سفر به بلوچستان و تهدید شدن به قتل

11- بازگشت به میناب و ازدواج مجدد

12- سکونت در شهر مقدس قم

فصل دوم: مصاحبه با آقای زاهدی

 

1- اهل تسنن چه می گویند؟

2-  مذهب اهل بیت علیهم السلام چه می گویند؟

 3- سوال: چرا  شما از مذهب آبا و اجدادی خود دست برداشته،مذهب شیعه را اختیار کرده اید، و اساسا آیا تغییر مذهب صحیح است.

 4- سوال: نوع بر خورد علمای اهل تسنن و شیعه با کسانی که به مذهب دیگری می گروند چیست؟

5- سوال: مولوی ها بعد از شیعه شدنتان چه واکنشی نشان دادند؟ واحتمال می دهید در ادامه چه بگویند.

6- سوال: مهم ترین آیاتی که در قرآن حقانیت اهل بیت علیهم السلام و ولایت آنان را اثبات کنند، کدام آیات هستند.

7-    آیه ی مبارکه ی تطهیر

8-    آیه ی مباهله

9-    آیه ی خیر البریه

10-    آیه ی ولایت

11-    آیه ی اولی الامر

12-حدیث « خلفائی اثنی عشر»

13- احادیث « اثنی عشر »

14- حدیث غدیر

15- سوال: چه عواملی باعث شد تا صحابه زیر بار خلافت حضرت علی علیه السلام نرفتند،( با وجود این که پیامبر در روز غدیر خم حضرت علی را به عنوان جانشین خود معرفی نمود)...

16-    سست بودن  ایمان برخی از صحابه به پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم

17-    اجتهاد عمل کردن برخی از صحابه

18-    حقد و کینه نسبت به حضرت علی علیه السلام

19-    عدالت حضرت علی علیه السلام

20-    بررسی مسائل مهدویت از دیدگاه اهل تسنن

21- پاورقی ها

22-    آدرس و منابع

 




 

1- دروران کودکی

                                                    

دوران کودکی تا سن – 7 سالگی – را در روستای خود گذراندم. سپس

پدرم مرا درمدرسه روستا ثبت نام کرد . کلاس اول و دوم ابتدائی را

گذراندم. بعد از تعطیلات تابستان برای رفتن به مدرسه آماده می شدم

که با کمال تعجب، پدرم دیگر اجازه نداد به مدرسه بروم ، اما من از این

جریان خیلی ناراحت بودم. در ابتدا علت این کار را نمی دانستم ولی بعد

ها فهمیدم علتش چه بوده است که سلفی ها (1) متحجر پاکستان و

سپاه صحابه (2) فتوائی صادر کرده بودند و این فتوا به وسیله ی مولوی

ها (3) به ایران آورده شد و آن فتوا این بود که درس خواندن در مدارس

تحت حاکمیت شیعه، بدعت و حرام است واهل تسنن حق ندارند دراین

مدارس درس بخوانند. چون ما خانواده ی مذهبی بودیم و عمویم از

ملاهای سرشناس اهل تسنن بود و به من اجازه ندادند به مدرسه بروم.

علاوه بر این جانب، بسیاری از فرزندان اهل تسنن و بلوچ نیز از نعمت

تحصیل و پشرفت محروم شدند وبی سواد یاکم سواد ماندند.

 

البته ناگفته نماند بعضی از بستگان پدر ام اهل بشاگرد استان هرمزگان

هستند. آنها حدود یکصد و سی سال پیش به دلیل ستم های خوانین 

بلوچ و شروران منطقه ، به همراه عده ای از زنان و مردان بلوچ به سمت

کوه های جنوب شرقی هرمزگان کوچ کرده و پناهنده ی منطقه ی

بشاگرد شدند!سال های درازی را درهمین منطقه گذراندند به طوری که

بسیاری از آنها در همین منطقه شیعه شدند و با برقراری نسبت خویشاوندی در آنجا ساکن شدند.

آنان تا قبل از انقلاب اسلامی – قریب به 50 سال – نمی توانستند به

راحتی به بلوچستان رفت و آمد کنند! به طوری که بسیاری از آنان یگدیگر

را فراموش کردند تا اینکه بعد از انقلاب اسلامی که خوانین و حکومت ه

غاصبانه شان متلاشی شد ، برای سر کشی  از مناطق مرزی باز و

امنیت برقرار گردیدو آنان تقزیبا اواسط دهه ی دوم انقلاب اسلامی با

یکدیگر ارتباط برقرار نمودند.

پدر بزرگم غیر از همسری که در بلوچستان داشته است از شیعیان

بشاگرد هم زن می گیرد ودارای فرزندانی می شود که همه ی آنان بر

اساس مذهب مادری شان شیعه می شوند.

فرزندانی که از بلوچستان آمده بودند همه سنی بودند از جمله پدربزرگ

بنده! که به علت رفت و آمدها ی زیادی که به بشاگرد داشته و به

واسطه ی عزاداری ها و توسلات شیعیان آنجا برای امام حسین علیه

اسلام ایشان هم علاقه ی عجیبی به حضرت پیدا کرده و با بسیاری از

عقائد شیعه آشنا  می شوند از جمله توسل و تبرک به اهل بیت علیهم

السلام و اماکن مقدسه .

 

بشاگردی ها هم معمولا شیعیانی مکتبی و پایبند به توسلات و نبرکات

معصومین علیهم السلام  اند! در یکی از نقاط بشاگرد مقبره ی  امامزاده

سید نجم الدین علیه السلام از نوادگان آقا امام زین العابدین علیه

السلام است که سالها ی سال مورد تکریم شیعیان و اهل تسنن جنوب

است. پدربزرگم چندین سالی پیشت سرهم دارای فرزند می شود پس

از تولد پسر ششم در حسرت نداشتن دختری که هنوز نصیبش نشده

برای زیارت سید نجم الدین راهی بشاگرد می شود ودر ماه محرم نذری 

میدهد و متوسل به امام حسین علیه السلام می شود. پس از مدت

کوتاهی خداوند به اشیان دختری عنایت می کند که پس از آن همیشه

به اسم امام حسین علیه السلام نذوراتی را تقسیم و توزیع می

کنندچند ماهی پس از ظهور انقلاب اسلامی  که من تقزیبا نوزادی

8 ماهه بودم،پدر بزرگم دارفانی را وداع گفتند،بهشت برین جایش باد.

تقریبا یادم هست که سال 1370 ه ش یکی از بستگانم از بشاگردآمده

بود برای دیدار و صله رحم.یک روز در مورد شیعه و توسلاتش بحث می

کردیم اتفاقا رسیدیم به گریه وزاری بر مزار اهل بیت علیهم السلام که

یک دفعه یکی از بستگانم ( که هنوز زنده هستند ) سریعا بلند شد و

کاردی را از کمرش( که بلوچ  ها مسلح به کاردند) بیرون اورد و گذاشت

زیر گلویش وگفت: یا الان سنی شو یا الان رگ گردنت را پاره میکنم!

واقعا صحنه ی عجیبی بود، ما همه ایستاده بودیم وبا ناراحتی گفتیم:

نکن مرد، این بنده خدا که تقصیری ندارد گفت: نه او مشرک است.

 

2- ورود به مکتب خانه ی مولوی حیدر

 

مدارس بازگشائی شد و من حق رفتن به مدرسه را نداشتم. یک روز

صبح، با پدرم از منزل خارج شدیم و به روستای پایئنی که آبگاه ( دبـّار )

نام داشت رفتیم، در این روستا مکتب خانه ای بود که مولوی حیدر- از

اهالی روستای خود ما – آن را اداره می کرد.

به این مکتب خانه وارد شدیم. پدرم گفت: چند لحظه صبر کن تا بر گردم. گفتم:چشم.

خودش به اتاقی رفت و حدود یک ساعت با مولوی حیدر صحبت کرد.

سپس صدایم زد. وارد دفتر مولوی حیدر شدم و پدرم مرا بهمولوی سپرد

و رفت دیگر از آن پس باید  در این مکتب خانه درس می خواندم.

بعضی روزها ، بعد از اتمام درس، برای دیدن پدرو مادرم به روستای

خودمان می رفتم. در همین ایام، گاهی نیز نرد معلمان مدرسه که

شیعه بودند می رفتم و طبق نوبت برای وعده ی غذائی، آنها را به

منزلمان دعوت می کردم ( رابطه ی مردم روستا با معلمان شیعه خوب

بود).

وجود این معلمان در منطقه ی ما سبب می شد که با مشاهده ی  نماز

و رفتارشان، سوالاتی در ذهن کنجکاومان ایجاد شود از قبیل اینکه؛ چرا

شیعیان برای نماز مـُهر میگذارند و اهل تسنن نمی گذارند؟چرا آنها

دست های خود را نمی بندند ولی ما می بندیم؟ چرا آنها یا علی ،

یاحسین، یازهرا می گویند ولی ما یا ابوبکر ویاعمر و... میگویئم؟و ...

ولی هیچ وقت این سوالات را از معلمان شیعه نمی پرسیدم. فقط یک

باریادم هست که در جمع معلمان شیعه نشسته بودم و با معلمی 

سیستانی  به نام محمود سنچولی صحبت کوتاهی داشتم. بحث درباره

ی آمین گفتن بعد از قرائت سوره ی حمد بود . ایشان از من پرسید: چرا

شما این کلمه را می گویئد، درحالی که آوردن سخنی اضافه درنماز است و نماز را باطل می کند.

گفتم: آمین گفتن بعد از سوره ی حمد لازم است واگر گفته نشوداشکال دارد. فقط همین یک بحث بود.

معلمان شیعه هیچ گاه وارد بحث خلافت و امامت نمی شدند.شاید

احساس خطر می کردند؛ چون در روستای ما چند مولوی و ملا بود و جماعت تبلیغی اهل تسنن نیز، رفت و آمد می کردند.

هرچه از درس خواندنمان در مکتب خانه می گذشت، دیدمان نسبت به شیعه و معلمان سابقمان بدتر می شد.

به خاطر می آورم که روزی یکی ازمولوی ها در کلاس پرسید: در

روستای ما کدام یک از شما شیعه هست، من گفتم معلمان روستای ما

شیعه هستنداز من پرسید؛ آیا آنها یا علی و یاحسین و... می گویند؟

گفتم: بلی استاد، از آنها شنیده ام گفت:این کارشرک است و جایز

نیست. هم چنین مهر گذاشتن آنها برایذ نماز بت پرستی است و

نمازهایشان باطل است.

بر اثر تبلیغات سوء مولوی ها بر ضد شیعه ودر نتیجه تغییر دید مردم،

کاربرای معلمان شیعه سخت شد به طوری که بعد از 2یا 3 سال، فقط

دو معلم از هفت معلم باقی ماندند. و بقیه از آنجا رفتند، هم چنین

مراسم هائی که برای بزرگداشت 22 بهمن و 13 آبان برگزار می شد

تعطیل شد.

در تابستان آن سال، برای نخستین بارتعدادی از مولوی ها که بزرگشان،

مولوی ایوب که اهل خذاسان بود، تحت عنوان« جماعت تبلیغی» (4) به

روستای ما آمدند و درمسجد محله ی « سر چاه » ساکن شدند. پدرم از

آمدنشان، باخبرشد و به من گفت: برویم ببینیم چه خبراست و چه می

گویند و من همراه پدر به مسجد رفتم.

نماز مغرب را به جماعت خواندیم و بعد از نماز، مولوی ایوب درباره

بهشت، جهنم، قبر وقیامت و ضرورت و ثواب تبلیغ دین سخنرانی کرد و

سپس گفت: چه کسی حاضر است در جماعت تبلیغی ما عضو شود؟(5)

چون درس های مکتب خانه تعطیل بود، گفتم: من با شما می آیم. ئپدرم

خوشحال شد و به من گفت: خیلی خوب است، سخنرانی و مطالبی یاد

می گیری که برای آینده ات مفید است. من و مولوی های جماعت

تبلیغی شب را در همان مسجد ماندیم.

مولوی ایوب پس از اقامه ی نماز صبح سخنرانی کرد. وقتی مردم متفرق

شدندو جمع خودمانی شد، گفت: من دیشب خوابی دیدم. دیدم مردی

اسب سوار با لباس سفید دم در مسجد آمد و صدایم زد. من بیرون رفتم

و پرسیدم شما که هستید؟ گفت: محمد رسول الله ص هستم سپس

فرمود: از این نوجوانی که همراه شماست محافظت کنید.

من خیلی کنجکاو شدم تا بدانم منظورش چه کسی است . مولوی رو به

من کرد و گفت: کوچکترین فرد این جمع شما هستید و ظاهرا شما

منظور حضرت بوده اید.

خیلی خو.شحال شدم به حدی که به جای سه روزی که قرار بود آنجا

بمانم، هفت روز ماندم. این خبر به سرعت در روستا پیچید که مولوی

ایوب دربازه مرادبخش خواب دیده است.

لازم به ذکر است که اهل تسنن روایتی را از پیامبر ص نقل می کنند و

آن را صحیح می دانند که ایشان فرمود: هر کس مرا در خواب ببیند

حقیقتا مرا دیده است؛ زیرا شیطان قادر نیست خود را به صورت من

درآورد (6) به همین سبب اگر درخواب پیامبرص را ببینند در صحت آن

شک نمی کنند.

 

3- ورود به حوزه ی بحرالعلوم نیک شهر

پس از سه سال تحصیل در مکتب خانه ی مولوی حیدر، با پسر عمویم

علی به حوزه ی بحر العلوم دِهان بخش بنت نیک شهر رفتبم.  مدیر

داخلی این حوزه مولوی عبدالله محمدی لاشاری بود. برای ثبت نام به

دفترش رفیتم. اسمم را پرسید، گفتم:  مرادبخش. با عصبانیت این اسم

را چه کسی برای تو انتخاب کرده؟! باتعجب از سوالش، جواب دادم ،

پدرم، اشکالی دارد؟! گفت: مراد می بخشد یاخدا؟ گفتم: خدا. گفت:

پس چرا اسمت را مراد بخش گذاشته اند؟! این شرک به خداست.

 

چند لحظه ای فکرکرد و گفت: محمد شریف اسم قشنگی است. از این

به بعد به شما محمد شریف می گویئم. از آن روز به بعد مرا در مدرسه،

محله و حتی در روستای خودمان محمد شریف صدا می زدند و کم کم 

مراد بخش از سر زبان ها افتاد و فقط در صفحه ی اول شناسنامه ام به

یادگار باقی ماند.

در مدتی که در این حوزه درس می خواندم، خاطرات تلخ و شیرین بسیاری دارمکه به دو مورد آن آشاره می کنم.

1-    حوزه ای که ما درآن درس می خواندیم چند تا اتاقی داشت  که هم

کلاس درس بودند و هم خوابگاه طلبه هائی که راهشان دور بود و از

مناطق دیگری آمده بودند، به صورتگروهی در این اتاق ها اسکان داده

می شدند.

امکانات مدرسه در آن حدی  نبود که به همه ناهار و شام بدهند، از این

رو تعدادی ا ز طلبه ها را بین اهالی محل تقسیم کرده بودند و هر خانه

ای به یک یا دو نفر از آنها ناهار و شام می داد و آن ها نیز موظف بودند

در خدمت صاحب خانه باشند و برایشان کار کنند. مثلا در خانه باید از

میهمانان پذیرائی می کردند و در بیرون از خانه به کارهائی چون کشاورزی و ... می پرداختند.

من هم از این قاعده مستثنی نبودم ، ولی موقعیتی که من داشتم ، با

دیگران فرق می کرد. خداوند به من صدای زیبا و دلنشینی عنایت کرده

بود و درمسابقات قرآنی و سرودی که در منطقه برگزار می شد همیشه

به عنوان قاری ممتاز و تک خوان سرود انتخاب می شدم. از این جهت

موقعیت ممتازی نسبت به دیگران داشتم و مورد احترام مولوی ها بودم.

حتی گاهی مرا به عنوان امام جماعت انتخاب می کردند و خودشان نیز به من اقتدا می کردند.

خانواده هائی هم که  ناهار و شام طلاب را تامین می کردند ، خیلی

تلاش می کردند تا مرا به خانه ی خودشان ببرند و گاهی هم در این

مورد که کدام یک میزبان من باشند بین آنها بحث و درگیری لفظی صورت

می گرفت و نهایتا یکی از آنها کوتاه می آمد و دیگری مرا به خانه اش

می برد و وجودم را برکتی برای منزل خود می دانست و من از این جهت

خوشحال بودم.

2-    روستای دِهان، روستای کویری و کم آب بود مردم برای تامین آب

مصرفی خود به رودخانه ای که در حدود 8 کیلومتری این روستا قرار

داشت می رفتند و آب مورد نیاز خود را از آنجا تهیه می کردند.

طلابی که در حوزه درس می خواندند، بیش از 70 نفر بودند، وآنها برای

آشامیدن، شست و شو ، استحمام و ....نیازمند آب فراوانی بودند که

تهیه کردن آب مورد نیاز همه ی این افراد ازآن فاصله ی دور کاری سخت و طاقت فرسا بود.

 

برای پیدا کردن راه حل، مولوی  عبدالله با طلبه ها مشورت کرد، در نهایت

قرار شد که داخل مدرسه چاهی  حفر شود تاجوابگوی آب مصرفی طلاب

باشد، و برای این کارطلبه ها به گروه های دونفره تقسیم

شدندوهرروزنوبت یک گروه بود که با همکاری یکدیگر چاه را بکنند.

بعد از چند روز، نوبت من و پسر عمویم علی شد. تقریبا 15 متر از چاه

کنده شده بود، من باید وارد چاه می شدم. دست هایم را به دو طرف

چاه گرفتم ویک پایم را وارد آن کردم ودر جای مطمئنی گذاشتم و پای

دیگرم را مقداری پائین تر گذاشتم و همین دور ادامه دادم تا به ته چاه رسیدم.

حفرچاه حدود یک ساعت به طول انجامید و پسر عمویم که بیرون چاه

ایستاده بود، بوسیله ی دلو گل و خاک را بالا می کشید وبیرون می

ریخت. خیلی خسته شده بودم و دست و پایم حسابی گلی شده بود.

باید بییرون می آمدم، بیل را همان جا گذاشتم و آرام آرام دست و پاهایم

را درجاهای کنده شده ی اطراف چاه محکم می کردم و بالا می آمدم.

تقریبا یک متری مانده بود که از چاه بیرون بیایم، که ناگهان یک پایم لیز

خورد و نزدیک بود که به ته چاه سقوط کنم. دست هایم را محکم به

دیواره ی چاه گرفته بودم./ ترس تمام وجودم را فرا گرفته بود. علی را

صدا زدم. نگاهی به داخل چاه کرد و با صدای بلند از بقیه ی طلاب کمک

خواست چند نفر آمدند و سر طناب را گرفتند. علی آرام آرام وارد چاه شد

و طناب را به کمرم بست و گفت: طناب را بکشید. آنها هم طناب را کشیدند و مرا بیرون آوردند.

مولوی که سر و صدا را شنیده بود، پیش آمد و جریان را متوجه شد. با

عصبانیت: چه کسی به تو گفته این کار را بکنی ؟! اگر می افتادی و می مردی چه کسی جواب پدر و مادرت را می داد؟!

من که از ترس شوکه شده بودم، گفتم: جناب مولوی! خود شما گفنه

بودید چاه رابکنید. مولوی با شیلنگی که در دست داشت محکم به من

می زد و می گفت: تو که نمی دانستی، چرا رفتی؟ گفتم: آخه خودتان

گفته بودید. مولوی از شدت عصبانیت، به من اجازه صحبت کردن نداد و مرا کتک مفصلی زد.

این خواست خدا و عنایت الهی بود که از این حادثه، نجات پیدا کردم و با

وجود بیلی که ته چاه مانده بود و از آن فاصله ی زیاد اگر داخل چاه می

افتادم معلوم نبود چه وضعیتی پیدا می کردم.

 

4- ادامه ی تحصیل د رحوزه ی علمیه ی عربیه ی چابهار

 

سال 1374 ه ش بود که از طرف امام جمعه ی چابهار( مولوی عبد

الرحمن چابهاری)- (7)برای شرکت در یکی از جلسات سالیانه ی  حوزه

ی علمیه ی بحر العلوم دِ هان دعوت شدم. و در این جلسه شرکت

نمودم.در این جلسه برای نخستین بار بود که با مولوی عبدالرحمن از

نزدیک آشنا شدم و چون از مشاهیر اهل تسنن بود، علاقه مند شدم که

در حوزه ی ایشان ادامه ی تحصیل بدهم.

استادم، مولوی واحد بخش بلوچی نیز به من توصیه و سفارش می کرد

که برای ادامه ی  تحصیل به حو زه ی علمیه ی مولوی عبد الرحمن

چابهاری بروم . به خاطر علاقه ای که به مولوی عبد الرحمن پیدا کرده

بودم، پذیرفتم و در اواخر سال 1374 وارد حوزه ی علمیه ی عربیه ی چابهارشدم.

حوزه ی علمیه ی عربیه ی چابهار یکی از بزرگترین و قدیمی ترین حوزه

های علمیه ی اهل تسنن است . مسابقات قرآن و سرود خوانی در آن

زیاد برگزار می شد. با توجه به سابقه ای که من در قرائت قرآن و سرود

خوانی  داشتم و از صدای زیبائی که بر خورداربودم پس از مدتی به

عنوان سرگروه سرود خوانی انتخاب شذم و اشعاری که مولوی محمد

عمرسربازی( 8)  و مولوی عبد الرحمن چابهاری در زمینه های مختلف

مانند، نمازقرآن، قرائت، مذمت دنیا و... می سرودند را با دوستان تمرین

می کردم و هروقتی که مولوی عبد الرحمن برای سخنرانی به مسجد

روستا و یا حوزه ای می رفت، برای اجرای سرود همراه وی می رفتم.در

یکی از این سفرها – به همراه مولوی عبد الرحمن – به یکی از مناطق

دشتیاری رفتیم، مولوی قرار بود در این سفر با چند نفر از تاجرهای لنچ

دار منطقه، دیداری داشته باشد تا برای ساخت مسجد جامع چابهار از

آنها پول بگیرد. ما با توجه به موضوع جلسه ، شعری به زبان بلوچی

درباره ی بی وفائی دنیا آماده کرده و قبل از سخنرانی ایشان اجرا کردیم.

شعر طولانی و زیبائی بود که الان بیت اولش یادم هست.

« بری ایرهت بی گلشن بری سر سبزو شادانن

                                      بهارا دل مبندت ای فقط سه روچ مهمانن »

چه بسا باغ هم خشک می شود و هم سر سبزی

           ولی دل به این بهار مبندید که فقط سه روز اینجا مهمان هستیم

 

این سرود را آن شب و در حضور نزدیک به 200 نفر اجرا کردیم که بسیار

موثر واقع شد؛زیرا بعد از پذیرائی مفصل، کمک فراونی نیز بمسجد شد.

 

5- حضور در همایش ختم صحیح بخاری در زاهدان

 

در اوایل سال 1375 ه ش درحوزه ی علمیه ی چابهار ، مسابقه ای با

موضوع سخنرانی به زبان های عربی، فارسی و اردو بین طلاب برگزار

شد. مسابقه به این صورت برگزار می شد که هر کدام از داوطلبان، یکی

از زبان ها را انتخاب کرده و به آن زبان سخنرانی می کرد. مولوی عبد

الرحمن داور این مسابقه بود و بهترین ها را انتخاب می کرد

بنده در زبان عربی شرکت کردم و رتبه ی دوم را بدست آوردم رتبه ی

نخست را طلبه ا ی بدست آورد که سال بعد مولوی شد؛ درحالی که

من تا مولوی شدن 4 سال فاصله داشتم.

مولوی عبد الرحمن مرا بسیار تشویق کرد و به عنوان جایزه به من گفت

می توانید به عنوان نماینده ی حوزه ی علمیه ی  چابهار در جلسه ی

ختم « صحیح بخاری )(9) در حوزه ی مکی زاهدان (10) شرکت کنید.

در ماه رجب همان سال، من و یکی دیگر از طلاب ، از طرف حوزه ی

علمیه ی چابهار، به همایش ختم صحیح بخاری که در مسجد مکی زاهدان برگزار می شد اعزام شدیم.

درحالی که پاسی از شب گذشته بود به شهر زاهدان رسیدیم و طبق

برنامه ی سفر به دفتر مولوی عبدالحلیم قاضی زاده که در بین اهل تسنن به قاضی عبدالحلیم معروف است، رفتیم.

طلابی از شهرهای دیگر نیز آنجا بودند پس از صرف شام، طلاب در جمع

های کوچک با یکدیگر صحبت می کردند. من با دوستم مشغول صحبت

بودم که قاضی عبد الحلیم وارد شد و به میهمان ها خوش آمد گفت:

فرصت را غنیمت شمردم و نزدیک قاضی عبدالحلیم رفتم و سوالی که

ذهنم را مشغول کرده بود از قاضی پرسیدم.

گقتم: جناب قاضی!این که شیعیان برای امام حسین علیه السلام

عزاداری میکنند و لباس مشکی می پوشند، حکمش چیست.گفت:

پوشیدن لباس مشکی برای عزاداری بدعت و حرام است وچون شیعیان به غیر خدا متوسل می شوند، مشرک هستند.

گفتم: یک سوال دیگر هم دارم، درباره ی امام حسین علیه السلام و

شخصیت ایشان از دیدگاه اهل تسنن، برایم توضیح دهید.

جواب سوالم را نداد و گفت: این را باید در کتاب های تاریخی مطالعه

کنید. صبح روز بعد، به صورت دسته جمعی، به مسجد مکی زاهدان که

درخیایان خیام واقع شده است، رفتیم. جمعیت فراوانی از شهرهای

مختلف آمده بودند. مجری جلسه مولوی عبد الحمید مرادزهی بود.

مراسم با قرائت قرآن شروع شد و پس از آن، مولوی  عبدالحمید

اسماعیل زهی امام جمعه ی اهل تسنن زاهدان و رئیس حوزه ی علمیه

ی مکی پشت تریبون رفت و به میهمانان حاضر در جلسه – بویژه میهمانان خارجی- خیر مقدم گفت.

در این همایش ، مفتی محمد تقی عثمانی(11) به نیابت از مجمع فقهی

عربستان، فضل الرحمن از اعضای پارلمان پاکستان و شخصیت هائی از

سوریه و علمای اهل تسنن از دیگر استان های کشور حضور داشتند.

مجری تعداد حاضران در جلسه را اعلام کرد.که حدود 5000 هزار نفر

بودندو طبق لیستی که در دست داشت ،میهمانان را معرفی کرد و از

آنها خواست تابرنامه شان را اجرا کنند، نوبت به من رسید که به

نمایندگی از حوزه ی چابهار، در جایگاه حاضر شدم. سرودی درباره ی بی

وفائی دنیا که قبلا در چند مجلس اجراکرده بودم، در حضورشان خواندم،و حاضران مرا به گرمی تشویق کردند.

در روز جمعه ی همان هفته به نماز جمعه ی زاهدان رفتیم، موضوع

سخنرانی مولوی عبد الحمید، دنیا بود و همان اشعاری که در جلسه ی

ختم بخاری خوانده بودم را به مدت بیست دقیقه خواند و توضیح داد و

چندین بار گفت: این اشعاررا ملا محمد شریف از حوزه ی علمیه چابهار

خوانده است. خیلی خوشحال بودم که اشعارم را امام جمعه ی زاهدان

در نماز جمعه خوانده است و این را برا ی خود افتخاری می دانستم.

به همراه دوستم با رضایت و افتخار به چابهار برگشتیم و خدمن مولوی

عبد الرحمن، گزارش سفر دادیم و مولوی بسیار خوسحال وراضی به نطر می رسید.

 

6- جرقه ی هدایت

 یکی از اساتیدم مولوی عیسی ملازهی؛ امام جماعت مسجد محمد

رسول الله ص چابهار بود. گاهی که برایشان مشکلی ایجاد می شد و

نمی توانست به مسجد برود، مرا می فرستاد تا به جای ایشان نماز جماعت اقامه کنم.

شب عاشورا ی سال 1375 ه ش بود و من به جای استادم به مسجد

رفتم و نماز عشاء را خواندم.  همه ی مردم از مسجد بیرون رفتند . من

آخرین نفری بودم که از مسجد بیرون آمدم و درب مسجد را قفل کردم.

می خواستم به مدرسه برگردم که صدای سخنرانی از حسینیه ی

شیعیان مهاجر چابهار که در فاصله ی 50 متری مسجد بود، توجهم را

جلب کرد. کنجکاو شدم تا بدانم سخنران چه می گوید؟ زیرا به من گفته

بودند که هرچه روحانیون شیعه می گویند دروغ است.به این نیت رفتم

که ببینم چه دروغ هائی می گوید: نزدیک حسینیه رسیدم، خواستموارد

حسینیه شوم؛ ولی خجالت کشیدم ، چون لباس مولوی بر تن داشتم.(12)

آهسته کنار پنجره نشستم و به صحبت های روحانی شیعه گوش دادم.

سخنرانی او درباره ی امام حسین علیه السلام بود. می گفت: در کتاب

« مسند احمد حنبل» و « سنن ترمذی » و چند کتاب دیگر، این روایت آمده است که پیامبر ص فرموده اند:

« ان الحسن و الحسین سیدا شباب اهل الجنه» امام حسن و امام حسین سرور جوانان اهل بهشت هستند. (13)

می گفت: در کتاب « حیات الصحابه » آمده است: وقتی امام حسین

علیه السلام شهید شدند، هیچ سنگی بر داشته نمی شد، مگر اینکه

زیر آن خون لخته جمع شده قرار داشت. زمین حون گریه می کرد و

خورشید تاریک شده و چندین روز آسمان مثل خون قرمز شد. (14)

وهمین طور از کتاب های اهل تسنن مطالبی بیان می کرد و آدرس آنها را ذکر می کرد.

من تعجب کردم که کتاب « حیات الصحابه » ازما اهل تسنن است ولی

ما تا به حال، این کتاب را مطالعه نکرده ام و فقط اسمش را شنیده

بودم.این سوال به ذهنم آمد که این روحانی شیعه ، چگونه کتاب های ما

اهل تسنن را مطالعه کرده است، زیرا مولوی ها به ما می گفتند کتاب

های شیعه را نخوانید، گمراه کننده اند.

چرا آنها نمی گویند کتاب های اهل تسنن را نخوانید که گمراه می شوید فقط علمای ما چنین می گویند؟

سخنرانی اش تمام شد و روضه خواندن را شروع کرد. روضه ی قتلگاه

امام حسین علیه السلام را خواند.روضه ی جانسوزی بود که اشک های

من، ملای اهل تسننی که تا آن لحظه، حتی یک قطره اشک هم برای

مظلومیت امام حسین علیه السلام نریخته بودم، سرازیر شد و بسیار گریه کردم.

قبل از آنکه روضه تمام شودبلند شدم و به مدرسه رفتم، به گمان خودم

آن شب دو گناه مرتکب شده بودم.نخست سخنرانی عالم شیعی

راگوش داده بودم؛ زیرا علمای ما می گفتند این کار حرام است. دوم

اینکه برای امام حسین علیه السلام گریه کرده بودمو به فتوای مولوی

های ما این کار حرام است. ساعت از 12 شب گذشته بود؛ وارد مدرسه

شدم. حال عجیبی داشتم. یکی از طلبه ها مرا دید و گفت: چه شده؟

چرا ناراحتی؟ گفتم: چیز خاصی نیست و به اتاقم رفتم. دوستانم

خوابیده بودند.خواستم بخوابم ولی سخنان آن روحانی شیعه فکرم را به

خود مشغول کرده بود، طاقت نیاوردم و به کتابخانه ی حوزه رفتم تا آن

روایت را پیدا کنم. البته روایت « سیدا شباب» رادر کتاب « مسند احمد»

دیده بودم، ولی برای آنکه دلم آرام گیردبه سراغ روایت و سند آن رفتم.

آن را پیدا کردم. سپس کتاب« حیات الصحابه » رابرداشتم و با کمال

تعجب دیدم آنچه که روحانی شیعه نقل کرده، صحیح است. به خودم

گفتم: اینها، مطالبی است که از کتاب های ما نقل می کنند پس معلوم

است که خیلی از کتاب های ما را مطالعه کرده اندو مطالب زیادی از ما

می دانند.آن شب، شب عجیبی بود دو سوال، وجود مرا فرا گرفته بود و هرچه فکر می کردم، نمی توانستم خودم را قانع کنم.

سوال نخست:

 این است بود که آیا شیعیان ، واقعا مشرکند؟لحظه ای با خودم فکر

کردم، عجیب است! آنطور که در آیات و روایات و قرآن آمده است،

مشرکان کسانی هستندکه مخالف خدا و پیامبرومخالف با دین مبین

اسلام هستند!پس شیعیان چه مشرکانی هستند. در حالی که خداوند

و پیامبر ص را قبول دارندوحتی به اهل بیت پیامبر ص محبت می ورزند و

بر منبر هایشان نیز از پیامبر ص مدح و تعریف می کنند، و بر مصائب آنها

گریه میکنند!؟ به دلم افتاد که امکان ندارد اینها مشرک باشند.

سوال دوم:

این بود که روایتی را در « صحیح بخاری» که به نظرما معتبرترین کتاب

اهل تسنن بعد از قرآن محسوب می شود، خوانده بودم مبنی بر اینکه

هر کس که برای مرده ای گریه کند، آن میت را به سبب گریه ای اهلش، در قبر عذاب می دهند

(15) با خود گفتم آیا خداوند واقعا امام حسین علیه السلام که سید

شباب اهل الجنه است و یا مادرشان که سیده نساء العالمین  است را

درقبر به خاطر گریه ی شیعیان عذاب می دهد؟!یعنی امشب که ما برای

امام حسین علیه السلام گریه کردیم ، امام حسین علیه السلام را در قبر عذاب می دهند، امکان ندارد.

تا صبح خوابم نبرد. صبح ساعت 7 با مولوی عیسی ملا زهی کلاس

داشتیم. مولوی وارد کلاس شد. قبل از آن که درس را شروع کند، گفتم:

ببخشید جناب استاد سوالی دارم. مولوی عیسی گفت: بفرمایئد.

گفتم: آیا این روایت صحیح است که اگر شخصی برای مرده ای گریه کند،

آن مرده را در قبر عذاب می دهند؟ مولوی عیسی گفت: بله این روایت

در « صحیح بخاری » - صحیح ترین کتاب بعد از قرآن – آمده است. گفتم:

آیا وقتی شیعیان برای امام حسین علیه السلام گریه می کنند، خداوند

امام حسین علیه السلام  را در قبر عذاب میدهد؟.مولوی از این سوال

من جا خورد و گفت: استغفرالله، اصلا امکان ندارد. این چه سوالی است

که می پرسی؟! فورا کتاب هایتان را باز کنید تا درس را شروع کنم.

گفتم: آقای مولوی! تا جواب بنده را ندهید، نمی توانم درس

بخوانم.مولوی عیسی بعد از چند لحظه گفت: شما حق ندارید سوالی

در مورد شیعه بپرسید،امام حسین علیه السلام از اولیاء خداست و

خداوند ولی اش را عذاب نمی کند.جواب استادم مرا قانع نکرد . شب به

کتابخانه رفتم تا پاسخ سوالاتم را در کتاب ها جستجو کنم. کتاب های

مختلفی را نگاه کردم ورق زدم که ناگهان به کتابی بر خوردم  به نام «

شفاء الاسقام و الاحزان» نوشته ی مولوی محمد عمر سربازی هر چه

بیشتر این کتاب را مطالعه  می کردم، به جای حل سوالاتم، سوالات جدیدی برایم ایجاد شد.

صبح روز بعد ، کتاب « شفاء الاسقام » را به دست گرفتم و به سراغ

مولوی عبدالحی رفتم. گفتم جناب مولوی به چه دلیل ما معتقدیم که

شیعه مشرک است؟مولوی عبد الحی گفت: دلایل متعددی دارد. یکی از

آنها، این است که شیعیان به اهل بیت پیغمر ص متوسل می شوند، و

رفع حاجاتشان را از آنها می خواهند. گفتم: اگر کسی از اهل تسنن

متوسل به غیرخدا شود، حکمش چیست؟مولوی عبد الحی گفت: اهل

تسنن به هیچ وجه متوسل به غیر خدا نمی شوند و آن کسی از اهل

تسنن که چنین کند – به عقیده ی ما – مشرک است و از اسلام خارج

است. کتاب « شفاء الاسقام » را که در دستم بود، به مولوی نشان دادم

و گفتم: این کتابی است که استاد شما! مولوی عمر سربازی نوشته

است. آیا تاکنون این کتاب را دیده اید.

مولوی عبدالحی گفت: بله، از دعاهای این کتاب استفاده کرده ام. گفتم:

چرا مولوی محمد عمر- در این کتاب- متوسل به نام ابوبکر و عمر شده

است؟! مولوی عبدالحی گفت: استغفرالله ، باز کن ببینم چه نوشته

است؟ صفحه ی 33 کتاب را درآورم. درآن نوشته شده بود: هرکس«

دندانش درد می کند، بر کاغذ بنویسد: « ابابکر الصدیق من الصادقین

والابرار اکبر 92 » وآن را روی دندانش بگذارد، دندانش خوب می شود ان شاءالله .

گفتم: آیا توسل به ابابوبکرجایز استو توسل به علی جایز نیست.

بلافاصله صفحه ی 85 راگشودم و با انگشتم اشاره کردم و گفتم: جناب

مولوی! اینجا راببینید استاد شما چه نوشته است؟! نوشته است، هرکه

می خواهد در خواب جنب نشود، نام آدم را بر ران راست خود و نام حوّا را

بر ران چپ خود بنویسد، ان شاءالله جنب نمی شود!گفتم: آقای مولوی!

چرا مولوی محمدعمر، که بزرگترین مفتی معاصراهل تسنن ایران است،

توسل به نام آدم و حوارااجازه داده است؟ و چرا به  نخستین پیامبر الهی

توهین کرده است؟ آیا ارزش حضرت آدم علیه السلام این قدر کم است

که نامش را بر ران بنویسیم تا جنب نشویم؟ کدام پیامبر یا کدام صحابه

نام آدم و حوا را بر ران خویش نوشت؟ از کجا این مطلب را نقل می کند.

درحین صحبتم، مولوی مکرر میگفت: استغفرالله، چنا استغفار می کرد

که گمان کردم این نخستین باری است که این مطالب را می شنود ، در

حالی که یکی از شاگردان مولوی محمد عمر بوده و همه ی کتاب هایش

را خوانده بود. مولوی نتوانست جوابم را بدهد و من با ناراحتی از ایشان جدا شدم.

 

 

7- آغاز تحقیق درباره ی مذهب شیعه  

پس از اینکه به سوالاتم جواب قانع کننده ای ندادند، تصمیم گرفتم کتابی

از شیعیان را مطالعه کنم تا بدانم چه دلایلی برای اثبات مذهب خود

دارند؟ درکتابخانه ی حوزه ی علمیه ی چابهارجستجو کردم ولی

متاسفانه کتابی از شیعه نیافتم.دو سه روز بعد، به سراغ یکی از

دوستانم که درهنرستان چابهار درس می خواند رفتم و از او پرسیدم: آیا

شما معلم شیعه دارید؟ دوستم گفت : بله مگر چه شده؟ گفتم: آیا می

توانی کتابی درباره ی اثبات مذهب شیعه از ایشان برای من بگیری؟ می

خواهم مطالعه کنم.دوستم گفت: من از ایشان سوال می کنم ، اگر

چنین کتابی داشتند، برای شما می آورم. دوستم رفت و فردای آن روز

نزد من آمد و قبل از اینکه کتاب را به من بدهد گفت: این کتاب را به شما

امانت می دهم. قسم بخور که به هیچ وجه نامی از من و معلمم نزد

کسی نبری. من نیز سوگند یاد کردم که نامی از آن دو نبرم. کتاب

قطوری بود به نام « شبهای پیشاور» نوشته ی مرحوم سلطان الواعظین

شیرازی( 16)  کتاب را درکیفم گذاشتم و به اتاقم برگشتم.

مولوی ها ما را ازمطالعه ی کتاب های غیر درسی، خصوصا کتاب های

شیعه به شدت منع میکردند و کتاب های شیعه را، کتب ضاله معرفی

کرده بودند. به این دلیل نمی توانستم این کتاب را به صورت علنی

مطالعه کنم. از این رو شب ها و هنگامی که دوستانم می خوابیدند، به

کتابخانه می رفتم و کتاب شب های پیشاور را باز می کردم وهر مطلبی

که از کتب اهل تسنن آدرس داده بود آن کتاب را می آوردم و آن را پیدا

می کردم. گاهی فردی وارد کتابخانه می شد و به ناچار آن کتاب ها را

پنهان می کردم و کتاب های درسی را روزی میز میگذاشتم. پس از

مطالعه، کتاب شب های پیشاور را تا شب بعد درون کیف می گذاشتم.

در یک ماه نخست از مطالب این کتاب بسیار ناراحت بودم، چون تخلفات

خلفا را نوشته بود. با خود می گفتم: خدایا! چنین کتاب هائی که به

خلفای اهل تسنن اهانت می کنند هم در سیستان و بلوچستان یافت می شود؟!

ولی تنها چیزی که باعث می شدبه خواندنش ادامه دهم، مدارک و

منابعی بود که از کتاب های اهل تسنن ذکر کرده بود.

تمام کتاب را مطالعه کردم و حتی برای یافتن کتب دیگر شیعه به زاهدان

رفتم. ولی متاسفانه کتاب دیگری دراین زمینه پیدا نکردم و با ناامیدی به

چابهار برگشتم. سال 1379 ه ش بود که پدرم پیشنهاد ازدواج با دختر

عمویم را به من داد، بنده پذیرفتم  و درآن سال بادختر عمویم ازدواج کردم.

 

8- اعزام به میناب وتکمیل شدن تحقیقات

و کرامات حضرت زهرا علیهاالسلام

 

درحوزه های علمیه ی بلوچستان ، هر طلبه ای که 11 سال درس بخواند

مولوی می شود و برای ادامه ی تحصیل به کراچی پاکستان می رود

وپس از 3 سال تحصیل درآنجا مفتی می شود در سال 79، قرار بود که

مسئول مدرسه ، ما را برای ادامه ی تحصیل به کراچی بفرستد تا مفتی

شویم؛ ولی تنها برخی از دوستان مرا فرستاد و مرا نگه داشت.

ازطرف حوزه ی علمیه ی مولوی عبد الرحمن به من گفتند: شما باید به

هرمزگان و منطقه  ی سیریک میناب بروید وامام جمعه ی آنجا بشوید؛ زیرا دین درآنجا غریب است.

علت این پیشنهاد این بود که اهل تسنن هرمزگان، که شافعهی مذهب

بودند، به تدریج شیعه می شدند. مولوی عبد الرحمن خودرا در این

مسئل می دانست واز چنین اتفاقی نگران بود. از این رو تصمیم گرفت

که برخی  برخی از طلابی را که دارای قدرتی  بیان و اطلاعات کافی

هستندبه آن مناطق بفرستد تا جلوی شیعه شدن اهل تسنن رابگیرد،

من از پیشنهاد به گرمی استقبال کردم واین فرصت را غنیمت دانستم تا

تحقیقاتم را کامل کنم. از این رو درماه شعبان 1379 وازطرف دفتر مولوی

عبدالرحمن چابهاری، به عنوان امام جمعه ی منطقه ی پشت کوه، بیابان

سیریک میناب انتخاب شدم. قبل از آنکه به این منطقه بروم ، عمویم ( درّ

محمد ) به بنده سفارش می کیرد که: مواظب و مراقب باش که شافعی

نشوی. گفتم: چشم این را مطمئن  باشید که شافعی نمی شوم. به

همراه چند نفر از طلبه ها، به آن منطقه رفتیم، آن ها درضمن معرفی

بنده به عنوان امام جمعه ، محدوده ی  فعالیت مرا نیز تشریح کردند و رفتند.

دربین برخی از مولوی ها رسم بود که وقتی برای تبلیغ به منطقه ای

می رفتند وساکن می شدند، قبل از شروع فعالیت تبلیغی  نام و محل

تبلیغی خود را در دفتر نمایندگی رهبری در امور اهل تسنن آن منطقه

می نوشتند. به همین منظور به بندر عباس رفتم و نام خود ومحل تبلیغی ام را به دفتر نمایندگی رهبری معرفی کردم.

درهمان اتاقی که نام نویسی کردم، جزوه هائی را دیدم که مجمع تقریب

مذاهب آنها را به چاپ رسانده و در آنها مسائل اختلافی شیعه و اهل

تسنن را بررسی کرده بود. من که چندین سال دنبال چنین کتاب هائی

بودم – با دیدن این جزوات – طاقت نیاوردم وبا اصرار یک دوره از آن را

گرفتم. گمشده ام را پیدا کرده بودم و خیلی خوشحال بودم. آنها را

برداشتم و به منطقه ی تبلیغی ام برگشتم.

دوهفته پس از این ماجرا دو نفر از بزرگان آن منطقه به اتاقم آمدند و از

کم آبی و خشکسالی چندین ساله، که به زندگیشان فشارآورده بود،

اظهار ناراحتی کردند و آنان پیشنهاد کردند که نماز باران را اقامه کنم. من

پیشنهادشان را پذیرفتم وقرار بر این شد که در روز مشخصی، همه ی مردم در بیابان جمع شوند تا نماز باران را بخوانند.

آن روز فرا رسید.قبل از اینکه نماز را شروع کنم. خداوند را به آبروی

حضرت زهرا ی مرضیه علیهاالسلام سوگند دادم و عرض کردم،خدایا:

شنیده ام که آب مهریه ی حضرت زهرا علیهاالسلام است. تو را به آبروی

حضرت زهرا علیها السلام، باران رحمتت را بر سر مردم این منطقه نازل فرما! و سپس نماز را اقامه کردیم.

پس ازچند ساعت، باران الهی شروع به باریدن کرد و تا سه روز ادامه

یافت، همه خوشحال بودند و من از همه خوشحال تر که با توسل به

حضرت زهرا علیهاالسلام دربین مردم سر افکنده نشدم وگره ازکار مردم

باز شد. پس از این ماجرا، مردم به من احترام ویژه می گذاشتند به برکت

این کرامت فاطمی سد بزرگی در منطقه ی « سرارو» ساختند که اکنون

از سدهای مشهور هرمزگان به شمار می آید. کرامت دیگری از حضرت

زهرا علیها السلام به خاطر دارم این بود که، مسجدی که بنده در آن امام

جماعت بودم، موذن پیری داشت، یک روز نیم ساعت قبل از اذان به

مسجد رفتم. موذن مرا دید، آمدو درکنار من نشست. سپس گفت: جناب

مولوی! یک خواهشی از شما دارم!گفتم: بفرمایئد. گفت دخری دارم که

ازدواج کرده و 7 سال پشت سر هم، در 6 ماهگی بچه اش سقط می

شود. خیلی ناراحت است. هر دکتری که بردیم، فایده نداشت شما می توانید کاری برایش بکنید؟

قلم و کاغذی از جیبم درآوردم و متوسل به حضرت زهرا علیها السلام

شدم و صلوات مخصوص به آن حضرت را که از شیعیان شنیده بودم را

روی کاغذ نوشتم « اللهم صل علی فاطمه و ابیها و بعلها و بنیها والسّر

المستودع فیها بعدد ما احاط به علمک » کاغذ را چند بار تا زدم و گفتم:

این دعا را به بازوی راست دخترت ببند. ان شاءالله خداوند به حرمت این

دعا شفایش می دهد.حدود 8 ماه بعد، از موذن جریان احوال دخترش

راجویا شدم. گفت: الحمدلله الان هفت ماهه حامله  است و بچه اش

سقط نشده است. بچه که به دنیاآمد، موذن به دنبالم آمد و مرا به خانه

ی دخترش برد نوزاد را آورد و به من دا. گفتم: شما باید اسم این دختر را فاطمه بگذارید، آنها هم نام فاطمه را بر دختر خود گذاشتند.

این کرامات را که از اهل بیت علیهم السلام دیدم، اعتقادن به اهل بیت

علیهم السلام بیشتر شد ویقین پیدا کردم که توسل به اهل بیت علیهم

السلام نه تنها شرک نیست بلکه حلال بسیاری از مشکلات است.

درمدت 3 سالی که امام جمعه آن منطقه بودم، هیچ وقت به خود اجازه

نمی دام فضایل را که اهل تسنن برای خلفایشان نقل می کنند ، برای

مردم بگویم واز آن طرف نیز جرات نمی کردم که فضائل اهل بیت پیامبر

ص را نقل کنم.بیشتر درباره ی قیامت، بهشت و جهنم و فضائل اخلاقی

سخنرانی میکردم.در یک روزجمعه که بخشی از خطبه ام درباره ی

فضیلت انفاق و صدقه دادن بود، آیات ابتدائی سوره ی انسان راکه در

شان حضرت علی علیه السلام و حضرت فاطمه علیهاالسلام و حسنین

علیهاالسلام  است، خواندم وداستان نزول آیات را توضیح دادم.(17)چند

نفر از وسط جمعیت برخاستندو به نشانه ی اعتراض مسجد راترک

کردند. پس از اتمام نماز به دیدنشان رفتم وعلیرغم این که علت را می

دانستم، دلیل کارشان را از آنان پرسیدم.در جواب گفتند چراحرف هائی را

که شیعیان می گویند برای ما می گوئی؟ گفتم: این داستان را اهل

تسنن نقل کرده اند. مگر امام علی علیه السلام فقط مال شیعیان است؟.

متاسفانه جو غالب اهل تسنن، این گونه است که دوست ندارند فضائل

حضرت علی علیه السلام و اهل بیتشان را بشنوند؛ هرچند که ادعای

دوستی اهل بیت را می کنند   . اگر فضائل آنها را بگویید، یا شما را

متهم به شیعه بودن می کنند یا با سردی با شما برخورد می کنندو اگر

فضائل خلفا و صحابه خضوصا ( عمربن خطاب و عایشه ) رابگویید بسیار

خوشحال می شوند.البته این امر تازگی ندارد، ودر طول تاریخ چنین بوده

است.نمونه ی آن حاکم نیشابوری، نویسنده ی کتاب « المستدرک علی

الصحیحین » است. اورا فقط به جرم اینکه پس از بیان فضائل خلفای

ثلاثه، فضائل امیرمومنان علی علیه السلام را منصفانه نقل کرده است،

را متهم به تشیع میکنند.(18) وحتی در مجلسی منبر او راهم شکستند. (19) ده ها مورد از این گونه موارد موجود است.

وهابیت کوردل، بسیار تلاش می کردند که با ترفندهائی اهل تسنن

منطقه را وهابی کنند؛ ولی بنده که از ماهیت و هدف پلیدشان اطلاع

داشتم، این اجازه را به آنها ندادم. در یک روز جمعه ، یکی از مولوی

وهابی مسلک که نزدیکی روستایمان ساکن بود به من گفت: ما در

روستایمان نماز جمعه داریم . شما که جمعییتتان کم است، نباید در

اینجا نماز جمعه اقامه کنید وباید با همه ی مردم روستا به روستای ما

بیائید. می دانستم که قصدشان این است که مردم را به آنجا بکشانند و

برایشان بر ضر شیعه سخنرانی کنند.گفتم: نه ما همین جانماز جمعه بر

گزار می کنیم و اصلا جمعیت ملاک نیست. امام ابو حنیفه درکتاب «

قدوری» گفته است: حتی با 3 نفر هم می شود نمازجمعه خواند.

خودمان نماز جمعه اقامه کردیم و به مردم اجازه ندادیم که به آنجا بروند.

 

 

9- هدایت به مکتب اهل بیت علیها السلام

هفته ی نخست اردیبهشت سال 82 هـ ش ، مطلبی را در کتاب های

اهل تسنن دیده بودم مبنی براین که بعد از ارتحال پیامبر ص ، وقتی

حضرت علی ع با ابوبکر بیعت نکرد ، به زور ایشان را بستند و ازخانه به

مسجد آوردند و بیعت گرفتند.(20) با دیدن این مطلب در کتب اهل تسنن

خیلی تعجب کردم. باور این قضیه برایم سخت بود که چگونه با حضرت

علی ع، که اسدالله الغالب و فاتح خیبر بوده است، بعد از رسول خدا ص

این گونه برخورد کنند؟! آیا این جریان واقعیت داشته است؟

شب چهارشنبه ای به مسجد رفتم.دورکعت نماز خواندم و پس از نماز

ازخداوند خواستم که خدایا! من چنین مطلبی را در این کتاب ها دیده ام،

اگر این جریان صحت دارد و آنها چنین جسارتی به امیر المومنین ع کرده

اند، به گونه ای به من نشان بده. خسته بودم. خوابم برد. درخواب دیدم

که از کنار نهر آبی عبور می کنم. کمی جلوتر، عده ای جمع شده بودند.

نزدیکشان رفتم . جمعیت را کنارزدم، دیدم دو نفر طناب سفید و کلفتی را

به دستان مردی بسته اند و اورا می کشند. پرسیدم: اینجا چه خبر

است؟! گفتند این شخص علی ابن ابیطالب ع است همه ی مردم نگاه

می کردند و زنی فریاد می کشید و شیون می کرد. پرسیدم این زن کیست؟

گفتند: فاطمه س دختر رسول خدا است. او فریاد می زد: وامحمدا، وا

علیاوامحمدا، واعلیا. از خواب پریدم. اشک روی صورتم ریخته بود. وضو

گرفتم ودورکعت نماز شکر خواندم و خداوند را شکر کردم که داستانی را

که در کتب اهل تسنن آمده است را به من نشان داد.

دیگر طاقت نیاوردم و تصمیم گرفتم به صورت علنی شیعه شوم. البته

بنده از سال 79 و به صورت تقیه و پنهانی شیعه شده بودم ولی جرات

نمی کردم اعلام کنم.ولی بعد از این خواب ، تصمیم قطعی گرفتم که

تشیع خود را اعلام کنم.

روز جمعه ی همان هفته و پس از این که نماز جمعه را اقامه کردم، به

منزل یکی از اهالی روستا که جلسه ای در آنجا برقرار بود رفتم. یک نفررا

فرستادم که جلد اول « صحیح بخاری » رابیاورد. به حاضران در جلسه

گفتم: من چند سال است که درباره ی شیعه تحقیق کرده ام و به این

نتیجه رسیده ام که مذهب اهل بیت علیهم اسلام بر حق است و خلفا،

حق اهل بیت علیهم السلام را غصب کرده اند و از این به بعد رسما

شیعه هستم.همه از این سخنم تعجب کردند و با عصبانیت، به من نگاه

می کردند. پیرزنی گفت: تو چطور دلت می آید حضرت عمر را رها کنی؟

« صحیح بخاری » راباز کردم و گفتم در همین کتاب نوشته است که:

حضرت عمر شما استاد پیامبر ص بوده است! زنان پیامبرص بی حجاب

بودند و عمر به پیامبر ص دستور دادکه به زنانت بگو حجاب را رعایت کنند

و آیه ی حجاب نازل شد(21) نماز صبح پیامبر قضا می شد و عمر به

پیامبر تذکر می داد(22) در همین کتاب آمده است که پیامبرص جلوی

اصحابش، ایستاده ادرارکرده است (23) و به همین ترتیب احادیثی از

بخاری که به پیامبر ص توهین کرده بود را خواندم و به آنها نشان دادم.

نخستین بار بود که این مطالب را می شنیدند . تعجب کردند که در

معتبرترین کتابشان بعد از قرآن این مطالب آمده است. پیرمردی در

جلسه گفت: تو که شیعه شده بودی، جرا نماز جمعه ی امروزمان را

خراب کردی؟ حالا چه کنم.

گفتم من نمی دانم، من 3 سال است که شیعه شده ام ولی به شما

نگفته بودم. پیرمرد دو دستش رابلند کردو محکم به سرش زد و گفت:

وای؟ نماز 3 سال مارا خراب کردی چه خاکی بر سرمان بریزیم؟.

گفتم: بروید از علمایتان بپرسید به من ربطی ندارد. صاحب خانه که بانی

مسجد بود، گفت: شما دیگر حق ندارید در مسجد ما نماز بخوانید و باید

از اینجا بروید! گفتم: ان مساجد لله (24) مسجدها برای خدا هستند نه

برای شیعه یا اهل تسنن. من در مسجد شما نماز می خوانم. گفت:

اگرجرات داری بیا. فردای آن روز چند نفر از جوان های شیعه ی همان

روستا را باخود به مسجد بردم و در مقابل چشمانشان نماز ظهر و عصر

رابر طبق فقه شیعه اقامه کردیم.

 

10- سفر به بلوچستان و تهدید به قتل 

پس از اینکه شیعه شدم، از منطقه ی  تبلیغ ام به بندر عباس، نزد امام

جمعه ی شیعیان آیت الله نعیم آبادی رفتم و داستان شیعه شدنم

رابرایش تعریف کردم. ایشان با آغوش باز از بنده استقبال کردند. سه ماه

در بندر عباس ماندم .

خبر به پدروعمویم رسیده بود وآنها به صورت تلفنی دنبال من می گشتند

تا اینکه به دفتر آیت الله نعیم آبادی زنگ زدند. گوشی تلفن را به من

دادند و عمویم پشت خط بودبا ناراحتی پرسید: شنیده ام شیعه شدی،

درست است؟! گفتم: بله، تحقیق کردم و به این نتیجه رسیدم که

مذهب شیعه بر حق است. عمویم گفت: وقتی این خبررا شنیدیم از

مولوی محمد عمر پرسیدیم، ایشان فتوا دادند که او مرتد شده و ریختن

خونش حلال است، و زنش نیز طلاق است! اگردست تو به ما برسد،

حتما تورا خواهیم کشت! گفتم: من از شما نمی ترسم بلکه برای آوردن

خانمم به اینجا به بلوچستان می آیم عمویم گفت: اگرجرات داری. بیا. به

همراه دو جوان شیعه به بلوچستان رفتم. در جلسه ای که جند نفر از

خویشاوندان حضور داشتند. عمویم با من بحث کرد. من نیزجوابش را از

کتابهای اهل تسنن دادم. ناگهان عصبانی شد و چاقو را برداشت وبه

طرف من حمله کرد، دو نفر بلند شدند و دست های عمویم را گرفتند.

مادرم گریه می کردو می گفت: رهایش کنید او دیوانه و روانی شده، بر

می گردد و اهل تسنن می شود، نکشیدش. من که ترسیده بودم،

گفتم: حق با شماست؛ برمیگردم و اهل تسنن می شوم. شب سوم

بود، یکی از ریش سفیدان محل ما، چند نفر از ملاها را به صرف شام

دعوت کرد.عمویم ( مولوی دّر محمد ) با صدای بلند در جلسه مسئله ای

را ازمن پرسید، فکر می کرد من نمی توانم جوابش را بدهم. و جلوی

جمعیت خجل و سر افکنده می شوم. عمویم گفت: من از شما سوالی

دارم. اگرآن را جواب دادی معلوم است که شیعه ها مسلمانند و اگر

جواب ندادی معلوم می شود شیعه مشرک است و خون تو حلال است.

دوست شیعه ام درکنار من نشسته بود به من گفت: اینها را رها کن، بیا

تا اتفاقی برای ما نیفتاده از اینجا برویم. گفتم: نگران نباش امام حسین

علیه السلام همراه ماست، خودش ما راهدایت کردو خودش هم حمایت می کند.

عمویم گفت: مگر شما شیعه ها نمی گویئد که پیامبر ص علم غیب

داشته و از اسرارعالم با خبر بوده است؟ گفتم: بله چنین اعتقادی

دارم.گفت: پس چرا پیامبر اکرم ص نمی دانست درون ابوبکر و عمر چه

خبر است و با دخترانشان ازدواج کرد؟مگر این مطالبی را که شما درباره

ی آن دو می گویئد نمی دانست؟ اگر نمی دانست ، پس چرا می گویئد

علم غیب داشته است؟ یا باید بگویئد علم غیب نداشته و یا باید اقرار

کنید مطالبی که درباره ی ابوبکر و عمر می گویئد صحیح نیست.

گفتم: پاسخ شما را می دهم به شرطی که اعتراف کنید این مطالب در

کتاب هایتان آمده است. گفت: باشد بگو ببینم چه می خواهی بگوئی؟

گفتم: اگر پیامبر ص علم غیب ندارد، چه کسی علم غیب دارد؟

گفت:خدا؟ گفتم: منم همین سوال را از شما دارم. مگر شما نمی

گویئد انتخاب شوهر برای حضرت فاطمه علیهاالسلام به دست خدا بود. (25)

پس چرا وقتی ابوبکر( بهترین صحابه به قول شما) به خواستگاری فاطمه

ی زهرا علیهاالسلام دختر پیغمبر ص رفت خدا قبول نکرد؟(26) مگر چه

ایرادی در وجود اوبود که خدا قبول نکردابوبکر شوهر فاطمه علیهاالسلام

بشود؟ چرا اجازه نداد عمر شوهر فاطمه علیهاالسلام شود؟ مگر نمی

گویئد خداوند شوهر حضرت زهرا علیهاالسلام را انتخاب کرده است؛ پس

به امر خدا ابوبکر و عمر در خواستگاری حضرت فاطمه علیهاالسلام رد

شدند؟ چه اشکالی دروجود این دو نفر بود؟ خدا که علم غیب داشت،

چه چیزی دروجودشان دیدکه آن دو رالایق ازدواج با حضرت فاطمه

علیهاالسلام ندانست؟

مجلس کاملا ساکت شد و هیچ کس حرف نمی زد. عمویم گفت والله

مانمی دانیم! ما که آنجا نبویدم تا بدانیم چرا ابوبکر و عمر رد شدند و

اجازه ندادند شوهر فاطمه ی زهرا علیها السلام شوند.

گفتم: من هم آنروز ی که پیامبرص به خواستگاری عایشه و حفصه رفت، من آنجا نبودم.

عمویم که در مقابل پاسخم کم آورده بود احساس خطر کردو گفـت: بس

است! بس است! خودت مشرک شدی ما را مشرک نکن.مجلس کاملا

ساکت شده بودکه یک مرتبه عمویم به من گفت: من به تو گفته بودم که

اگر میناب می روی؛ مواظب باشی شافعی نشوی، آن وقت تو رفتی

شیعه شدی؛ ای کاش یهودی می شدی ولی شیعه نمی شدی !

بسیار تعجب کردم که این چه تفکری است که یهودیان را بهتر از شیعیان

می داند؟!فردا بعد از ظهر عمویم به خانه ما آمد، با اصرار فراوان من را

مجبور کرد که بگویم اهل تسنن می شوم و مذهب شیعه را رها می

کنم.

عمویم گفت حالاکه می خواهی اهل تسنن شوی، دو رکعت نماز توبه

بخوان تا ما ببینیم. من در حضورشان دو رکعت نماز خواندم. نمازم که

تمام شد عمویم گفت: خدا قبول کندگفتم: ان شاءالله خدا قبول کند.

گویا دو رکعت نماز من به دل عمویم نچسبیده بود، گفت: ما این طور

قبول نداریم باید جلو بایستی و نمازجماعت برایمان بخوانی. گفنم:

چشم. قبل ازاینکه وارد محراب بشوم، گفت: یک عیبی داری! گفت

ریشت کوتاه است! (27)

گفتم: پس چه کار کنم. گفت: چون نماز توبه خواندی انگار ازمادر متولد

شدی! وارد محراب شدم و تکبیره الاحرام راگفتم و دست ها رابستم! از

قضا در رکعت دوم یادم رفت که دست هایم را ببندم. عمویم از پشت سر

متوجه شد و با صدای بلند« اهم اهم» گفت: فهمیدم که منظورش

چیست و به سرعت دست هایم را بستم. بعد از نماز عمویم گفت: چه

شد؟! نماز ما را خراب کردی. گفتم: مدتی بود که با دست باز نماز می

خواندم. یک لحظه فراموش کردم دست هایم را ببندم، شما

ببخشید.عمویم گفت: حواست را جمع کن.چند شب در منزل پدرم

جلسه ای تشکیل شد و قرار بود ووباره صیغه ی عقد را بخوانند و مهریه

را تعیین کنند و دختر عمویم را دوباره به من بدهند؛ به شرط اینکه من

قول بدهم و امضاء کنم که همین جا بمانم و به هرمزگان بر نگردم. به

عمویم گفتم: شما که می خواهید دوباره صیغه ی عقد بخوانید؛ طبق

فتوای ابو حنبفه؛ زنی که از شوهرش جدا شدهاگر دوباره بخواهد دوباره

با او ازدواج کند باید با مرد دیگری ازدواج کرده و از او جدا شود، بعد می

تواند با شوهر سابقش ازدواج کند.

عمویم سخنم را قطع کرد و گفت: این حرف رانزن. از آنجا که شیعیان

شهادتین را می گویند، احتمال می دهم مسلمان باشند؛ پس طلاقی

صورت نگرفته تا نیاز به محلل باشد. عجیب اینکه آنها هر وقت بخواهند

فتوا می دهند وهرگاه بخواهند آن را تغییر می دهند،آیا این بازی با دین

خدا نیست؟ گناه عوام اهل تسنن چیست که برخی مولوی ها به خاطر

هواو هوس فتوا صادرمی کنند و مردم را مجبور می کنند به فتوای آنان

عمل کنند؟ درگیر همین مساله بودیم که خبر رسید مادر بزرگم فوت کرده

استمادر بزرگ مادر ام بود خیلی دوستم می داشت و می گفت: فقط تو

باید بر جناز ه ام نماز بخوانی. فردای آن روز به تشییع جنازه رفتیم. من

گفتم: وصیتشان این است که من نمازش را بخوانم و می خواهم آن را

طبق فقه شیعه بخوانم.عمویم عصبانی شد و گفت: اصلا امکان نداد! ما

به شما این اجازه را نمی دهیم! اصلا چه کسی به شما گفته تشییع جنازه بیایئد؟

گفتم: باشد اشکالی ندارد، هر طور شما می گویئد. نماز را بر اساس

مذهب اهل تسنن حنفی خواندم. بعد از نماز عمویم گفت: ما مطمئن

نیستیم که شما اهل تسنن شده اید، پس اصلا به شما زن نمی دهیم.

 

11-  بازگشت مجدد به میناب و ازدواج مجدد   

یک هفته ی دیگر هم آنجا ماندم و هر چه تلاش کردم همسرم را به من

ندادند. وقتی که مطمئن شدم که نمی خواهند همسرم را بدهند، از

بلوچستان به هرمزگان برگشتم، و در میناب با دختر شیعه ای ازدواج

کردم که اقوام مادراش از اهل تسننی بودند که من امام جماعتشان

بودم و بعد از شیعه شدنم به من ناسزا گفتند حالا که داماد ما شدی نمی شود بلائی سرت بیاوریم.

الحمد لله، الان من و برادران اهل تسنن رابطه ی خوبی با هم داریم. از

خداوند متعال عاجزانه می خواهم عاقبت امرهمه  ی ما را ختم به خیر

گرداند، و ما را به راهی هدایت کند که مورد رضایت اوست و حقیقت را

نصیب جویندگان آن بکند  تا با یافتن آن حقیقت – که همان  فرقه ی 

ناجیه است – سعادت دنیا و آخرت نصیبشان شود، ان شاء الله .

  12- سکونت در شهر مقدس قم، حرم اهل بیت علیهم السلام

در روایات از شهر مقدس و مذهبی قم، به حرم اهل بیت علیهم السلام

تعبیر شده است. به این دلیل برای من بسیار مهم بود که مدت زمانی را

در این شهر زندگی کنم، و ا زنزدیک با حوزه های علمیه تشیع آشنا

شوم، و در انجا تحصیل کنم.

به همین منظوربا همسرم راهی شهر مقدس قم شدیم. دیدن شهر

مقدس و مذهبی قم ، زیارت حرم فاطمه ی معصومه علیها السلام ،

مسجد مقدس جمکران، و دیدار با مراجع و علمای شیعه از نزدیک برای

من بسیار لذت بخش بود، باور نمی کردم برای من که روزگاری عالم اهل

تسنن بودم، روزی بیاید که چنین خوشحال و با نشاط وارد شهر مقدس

قم و حوزه ی علمیه ی شیعیان بشوم.

یک روز که به دیدار حضرت آیت الله تبریزی رحمه الله مشرف شدم و

شرح حال خود را بازگو نمودم، ایشان بعد از سخنرانی درباره ی اهل بیت

علیهم السلام جایگاه روحانیت و قداست لباس آن در مذهب شیعه و این

عبائی که بر دوش روحانیت شیعه است یادآور عبای پیامبر ص است؛

آنجا که حضرت علی علیه السلام و فاطمه ی زهرا علیها السلام و

حسنین علیهماالسلام را در زیر عبای خود جمع  کرد و فرمود: اینان اهل

بیت من هستند. مرا نصیحت و موعظه کرد و آن لباس را بر تن من کرد.

امیدوارم لباس دنیا و آخرتم باشدو بتوانم از عهده ی مسولیت آن برآیم.

بعد از چند ماه سکونت در قم، یک روز پدرم از شهرستان نیک شهر برای

دیدن من به شهر مقدس قم آمد ومرا بسیارخوشحال وشادمان کرد .

به پدرم پیشنهاد دادم که با هم به حرم مطهرحضرت فاطمه ی معصومه

علیهاالسلام دختر امام موسی ابن جعفر علیه السلام برویم، ولی پدرم

موافقت نمی کرد و می گفت: زیارت شرک است!  گفتم: پدرجان! مگر در

کتاب های  ما نیامده است که پیامبر خدا ص  به زیارت مرقد حضرت

حمزه ی سید الشهداء می رفت؟ آیا نعوذ بالله پیامبر خداص  هم مشرک

بود؟ پدرم گفت: استغفرالله! راست می گوییو بالاخره راضی شد وباهم

به زیارت حضرت فاطمه ی معصومه علیهماالسلام رفتیم. پس از زیارت

کریمه ی اهل بیت علیهم السلام زمان بر پائی نماز جماعت با شکوه

شیعیان در حرم بود. نماز ظهر را که خواندیم آماده ی لقامه نماز عصر شدیم. پدرم اعتراض کرد و گفت:

شما شیعیان از سنت رسول خدا ص فاصله گرفته اید و نمازها ی خود را به صورت جمع می خوانید! گفتم: مگر

در « صحیح مسلم » نیامده است که رسول خدا ص  گاهی اوقات بدون

هیچ عذری نمازهای خود را به صورت جمع می خواند؟ پدرم تصدیق کرد.

گفتم: پدر جان ! شما که همیشه به مسجد می روید، هنگام نماز ظهر

چند نفر به مسجد می آیند،! گفت: حدود 70 نفر، گفتم: برای نماز عصر

که چند ساعت بعد از نماز ظهر است چند نفر می آیند! گفت: حدود 10

نفر. پرسیدم بقیه ی مردم چه می کنند،؟ گفت: یا می خوابند، یادرخانه

نمازشان را می خوانند ، ویا فراموش می کنند که نماز عصر را بخوانند!

گفتم خوب پدرجان ! روش شیعیان بهتر است که همان تعداد 10 هزار

نفری که برای نماز ظهر به حرم می آیند، پس از نماز ظهر، همان تعداد

نماز عصر را با شکوه برگزار می کنند وبه خانه های خود بر می گردند. یا

روش شما که نماز طهر را با 70 نفر و نماز عصر را با 10 نفر یا کمتر می خوانید؟

پدرم گفت: راست می گوئی روش شما بهتر است. آن روز نماز ظهر

وعصر را با شکوه خواندیم و به خانه بر گشتیم. یک مرتبه هم که با

تعدادی از جوانان اهل تسنن میناب به مشهد مقدس مشرف شده

بودیم، برای آنها دیدن نماز جماعت 100 هزار نفری درصحن جامع رضوی

بسیار تعجب بر انگیز بود. وقتی علت تعجب آنها را پرسیدم با تاسف

گفتند: برخی مولوی های ما می گفتند: که شیعیان اصلا نماز نمی

خوانند و وقتی به آنها می گفتیم: تلویزیون نماز آنها را نشان می دهد،

می گفتند: اینها ساختگی و فیلم است. اما حالا مه نماز واقعی و با

اخلاص آنها را می بینیم بر مو لوی های دروغگوی خود نفرین می کنیم.

البته همین جریان باعث شد که برخی از آنها مشرف به مذهب تشیع بشوند!.

فصل دوم:مصاحبه با آقای زاهدی

1- اهل تسنن چه می گویند؟

2- مذهب اهل بیت علیهم السلام چه می گوید؟

3- سوال: چرا شما ازمذهب آبا و اجدادی خود دست برداشته ،

مذهب شیعه را اختیار کرده اید؟ و اساسا آیا تغییر مذهب صحیح است؟

آقای زاهدی: بسم الله الرحمن الرحیم.در قرن اخیر علمائی از شیعه و

اهل تسنن بوده اند که گام های بسیار مهمی درجهت تقویت اسلام و

تقریب  بین مذاهب اسلامی برداشته اند و فتواهائی صادر کرده اند که

نتیجه اش کم شدن فاصله  ی بین شیعه واهل تسنن و وحدت بیشتر

بین مذاهب اسلامی است. از مهم ترین آن فتاوا، وفتوای مقام معظم

رهبری در حرمت توهین به مقدسات اهل تسنن خصوصا عایشه است

که با استقبال بسیار خوب اهل تسنن در کل جهان مواجه شد.(28) از

دیگر فتاوا، فتوای معروف و مشهور شیخ الازهر، مرحوم « شلتوت» در

جواز عمل به فقه شیعه است.

ماجرای صدور این فتوا چنین است: ازایشان سوال شده که عده ای از

مردم معتقدند هر فرد مسلمان برای آن که عبادات و معاملاتش صحیح

انجام گیرد، باید تابع احکام یکی از مکتب های چهارگانه باشد ودر میان

این مکتب هی چهارگانه نامی از مکتب شیعه امامی و شیعه  زیدی برده

نشده است.آیا جنابعالی با این نظر موافقید که مثلا پیروی از مکتب اثنی

عشری مغایرتی یا دین ندارد؟

آن جناب پاسخ دادند: آیین اسلام هیچ یک از پیروان خود را ملزم به

پیروی از مکتب معینی ننموده است بلکه هر مسلمانی می تواند از هر

مکتبی که به طور صحیح نقل شده و احکام آن در کتب مخصوص به خود

مدون گشته است پیروی نماید و کسی که مقلد یکی از این مکتب ها ی

چهار گانه باشد می تواند به مکتب دیگری ( هر مکتبی که باشد) منتقل

شود. مکتب جعفری معروف به مذهب امامی اثنی عشری، مکتبی

است که شرعا پیروی ازآن مانند پیروی از مکتب های اهل تسنن جایز

می باشد. بنابراین سزاوار است که مسلمانان این حقیقت را دریابند واز

تعصب ناحق و ناروائی که نسبت به مکتب معینی دارند دوری گزینند؛ زیرا

دین خدا و شریعت او تابع مکتب خاصی نبوده ودر اختیار و انحصار مکتب

معینی نخواهد بود؛ بلکه همان صاحبان مذاهب مجتهد بودند و

اجتهادشان مورد قبول درگاه باری تعالی است وکسانی که اهل نظر و

اجتهاد نیستند می توانند از هر مکتبی که مورد نظرشان است تقلید

نموده و از احکام فقه آن پیروی نماید، و در این مورد فرقی میان عبادات و

معاملات نیست.(29)

بنده یقین دارم که شیخ الازهر با دید باز وعقل سلیم و شناخت کافی

نسبت به مذهب شیعه و بدون تعصب جاهلانه این فتوا را صادر نموده

است. اگر همه ی مسلمانان به فتوای این عالم بزرگوار عمل می کردند

و تعصب بر مذهب خاصی نداشتند؛ هیچ گونه اختلافی در جامعه ی

اسلامی نبود و همه با صفا و صمیمیت در کنار هم زندگی می کردند و

شاهد پیشرفت روز افزون جهان اسلام بودیم.

همان طور که شیخ شلتوت اشاره داشته کرده است، اعتقاد بنده نیز این

است که سند هیچ مذهبی به نام شخصی یاگروه خاصی نخورده است

تا اگر شخصی دست از آن مذهب بردارد وتغییر مذهب دهد آنها مدعی

وی شوند و بگویند: چرا تغییر مذهب داده ای؟ و احیانا با تهدید و قتل با او

بر خورد کنند. اصول دین و اساس اعتقادات را باید خود شخص با عقل و

فکرخود به دست بیاورد و مذهب تقلیدی و ارثی مورد قبول خداوند متعال

نیست. بلکه وقتی با تحقیق بهاین نتیجه  رسیدیم که یک یک مذهب

کامل تر از بقیه است آن وقت است که در فروع و احکام باید تقلید کرد.

خداوند متعال در روز قیامت از همه درباره ی اعتقادشان سوال می کند و

هر کس باید بتواند جواب قانع کننده ای داشته باشد این که بگوییم پدران

ما بر آن مذهب بودند و ما دیگرتحقیق نکردیم و چشم بسته آن را قبول

کردیم، همان سخن مشرکان است؛ آنجا که گفتند: {قالوا وجدنا آباءنا*

قال لقد کنتم انتم وآباوکم فی ضلال مبین}(30) و گفتند: {واذا قیل لهم

اتبعوا ما انزل الله قالوا بل نتبع ما الفینا علیه آباءنا } (31) و گفتند: {انا

وجدنا آباءنا علی امّه وانـّا علی آثارهم مهتدون } (32).

پیامبر خدا ص در روایتی که شیعه و اهل تسنن آن را نقل کرده اند،

فرموده است: امت من به هفتاد و سه فرقه تقسیم می شوند که یکی

از آنها اهل نجات است و هفتادو دوفرقه ی دیگر گمراه خواهند بود.( 33)

یک مسلمان برای آنکه در گمراهی به سر نبرد و برگمراهی نمیرد و روز

قیامت اهل نجات باشد باید باتحقیق و مطالعه، دنبال فرقه ی ناجیه

بگردد. در روزقیامت مولوی ها وپدران ما جواب گوی اعتقادات ما نیستند.

ما در روزگاری به سر می بریم که امکان تحقیق برای ما کاملا فراهم

است و به راحتی می توان به اعتقادات یک مذهب پی برد و مذهب

صحیح را پیدا کرد تا به فرموده ی پیامبر اسلام ص اهل نجات باشیم.

تغییر مذهب یک امر طبیعی و شایع است ودر جامعه ی اسلامی افراد

بسیاری بوده اند و هستند که از یک مذهب به مذهب دیگر منتقل شده

اند، مثلا«  امام طحاوی » از شافعی به مذهب به حنفی تغییر مذهب

داد یا « شیخ قرضاوی»، شافعی مذهب بود به حنبلی نغییر مذهب داده

است، در حالی که فرزندش « عبدالرحمن» از مذهب شافعی به مذهب

شیعه گرویده است و بسیاری موارد دیگر از این قبیل موارد وجود

دارد.(34)این تغییر مذهب ها به این دلیل است که مسلمانان در انتخاب

یک مذهب از مذاهب اسلامی ةآزاد بودند و هرکدام بر اساس تحیقیقاتی

که انجام دادند. به این نتیجه رسیده اند که فلان مذهب به حق نزدیکتر

است و در آن اختیار کردند وهر یک از آنها روز قیامت به درگاه الهی و

پیامبر اکرم ص جوابگو خواهند بود.

به یاد دارم روزی که به دارالافتاء مسجد مکی زاهدان، زنگ زدم. گوشی

را« مفتی قاسمی» مفتی زاهدان برداشت. گفتم: جناب مفتی، سوالی

برایم پیش آمده است: اگر کسی مذهبش را تغییر دهد حکمش

چیست؟ گفت: منظورت  چیست؟ گفتم: اگر یک حنفی، شافعی شود یا

شافعی ، مالکی شود، مالکی یا حنبلی شود، حکم شرعی این فرد

چیست؟گفت: حکمش اسن است که80 ضربه شلاق به او بزنند وچه

بهتر که او را تبعید کنند تا مردم را گمراه نکند!

گفتم: سوال من همین جاست. امام شافعی  که یک عمر پیرو مذهب

ابو حنیفه بود، نه تنها مذهب ابو حنیفه را ترک کرد بلکه مذهبی دیگر نیز

تاسیس کرد. آیا 80 ضربه شلاق به شافعی زدند؟آیا این حکم اجرا شد؟

از آقای مفتی باید سوال کنیم که از ده ها نفر از علمای اهل تسنن که از

مذهبی به مذهب دیگر پیوستند و آقای « مناوی» در« فیض الغدیر» از

آنها نام می برد کدامشان 80 ضربه شلاق خورده و یا تبعید شده اند؟

اگر ما بگویئم مذهب ما بر حق است باید برای سوالاتی که در ذهن

جویندگان حقیقت است، جواب قانع کننده ای داشته باشیم نه اینکه

بگویئم: فقط درباره ی نماز سوال بپرسید، درباره ی تاریخ مطالعه نکنید!

درباره ی شیعه سوال نکیند! و کتاب های شیعیان را نخوانید! با این نوع

برخورد، دردی دوا نمی شود و سوالی پاسخ داده نمی شود. آن وقت

است که جواب سوالاتمان را باید در مذهب دیگری بیابیم.در زمانی که

اهل تسنن بودم به ما اجازه نمی دادند، درباره ی وقایع تاریخی سوال

کنیم، هر وقت از مساله ای تاریخی سوال می کردیم می گفتند: بروید

درس هایتان را بخوانید، حق ندارید از تاریخ سوال کنید: چرا نباید از تاریخ

سوال کنیم در حالی که بخش زیادی از قرآن، نقل تاریخ گذشتگان است.

اگر نقل تاریخ عیب بود، خداوند در قرآن از تاریخ نمی گفت.

اعتقادات الان ما به وقایع تاریخی گره خورده است.ما باید با پیشینه ی

بزرگانمان آشنا باشیم تا  یقین حاصل کنیم آنها انسان های صالحی

بودند یا نه؟ تا بدانیم آن چه را که به ما رسانده اند صحیح بوده است یا

نه ؟ چرا نباید درباره ی شیعه سوال کنیم؟ در حالیکه خداوند متعال می

فرماید : « فبشر عباد* الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه » (35)

بشارت بدهید بندگانی که سخنان مختلف رامی شنوند و بهترین آنها را

انتخاب می کنند.

به نظر من یکی از برتری های تشیع که ترس در دل برخی انداخته این

است که شیعه برای اثبات مذهبل خود می تواند به کتاب های اهل

تسنن استناد کند و قادر است حقانیت مذهب خود را از کتاب های اهل

تسنن به اثبات برساند و حتی مبانی اهل تسنن با استفاده از کتاب

های خودشان زیر سوال ببرد ولی مذهب اهل تسنن این ویژگی را ندارد

و قادر نیست حقانیت مذهب خود را از کتاب های شیعه به اثبات برساند

تا چه رسد به این که با استفاده از کتاب های شیعیان، مذهبشان را به

چالش بکشد . این همان جدال احسن است که خداوند در قرآن سفارش

کرده و فرموده است:ـ« و جادلهم باالتی هی احسن » (36) . مکرردیدم

و شنید ه ام که وقتی  یکی از پیروان اهل  تسنن با فرد شیعه ای گفتگو

و بحث می کرد برای زیر سوال بردن مذهبش به کتاب ها وفتاوای اهل

تسنن استناد می کرد. مثلا می گفت: شما نباید بر اموات گریه و

عزاداری کنید زیرا گریه و عزاداری بر اموات شرک و حرام است. درحالیکه

حرمت گریه و عزاداری بر اموات فتوای مولوی های اهل تسنن است و

هیچ وقت برای شیعیان حجت نمی باشد. اگر می خواهند  عزاداری

شیعیان را زیر سوال ببرند باید در مقابل شیعیان به کتاب ها و فتاوای

علمای شیعه استناد کنند نه به فتوای مفتییان خودشان.

 

 

4- سوال: نوع برخورد علمای اهل تسنن و شیعه با کسانی که

به مذهب دیگری میگروند، چیست؟

آقای زاهدی: نوع بر خوردها متفاوت بوده است. من بارها به دوستان و

فامیل هایم گفته ام که حاضرم به مذهب اهل تسنن برگردم و دوباره

اهل تسنن شوم به شرط اینکه مولوی ها به سوالاتم جواب های قانع

کننده بدهند ولی متاسفانه نه تنها به سوالاتم پاسخ  ندادند ، بلکه فورا

حکم به کفرو ارتداد می دادندآ همسرم را ازمن گرفتند و تهدید به قتلم

کردند . همچنین افرادی مانند شهید زومکـزهی(37)، طاطاری( 38) و ...

که شیعه شده بودند را به شهادت رساندند.این نوع برخورد با جوانانی

که سوال  دارند صحیح نیست، متاسفانه برخی مولوی ها به جای این

که به سوالات جوانان پاسخ دهند و آنان را قانع کنند، فتوا به کشتن آنها

می دهند.حوزه های علمیه ی شیعه ودانشگاه ها، مجالسی به نام

کرسی های آزاد اندیشی تشکیل می شود. دانشجویان سوالات و

شبهات متعدد را از روحانیون شیعه می پرسند و حتی گاهی مسلمات

شیعه را زیر سوال می برند ولی روحانیون با حوصله و سعه ی صدر به

آنان پاسخ می دهند و هیچ گاه حکم به ارتداد و کفر یک شخص نمی

دهند. مذهبی که ادعا می کند بر حق است نباید از سوال کردن . سوال

شنیدن ترس و واهمه داشته باشد.

همان طور که تعداد زیادی از پیروان اهل تسنن به مذهب شیعه پیوسته

اند، ممکن است افرادی از شیعه هم اهل تسنن شده باشند، من اینکار

را انکار نمی کنم ولی کسی که ادعا می کند چنین افاردی اهل تسنن

شده اند، دلایل آنها را برای تغییر مذهبشان بیان کنند نه این که عناوین و

القاب چشم گیر و دهن پرکن برای آنان بسازند و به رخ شیعیان بکشند.

من به مولوی های اهل تسنن می گویم برای اثبات مذهبتان نیازی

نیست  شخصیت های خیالی و جعلی  درست کنید و مدعی شوید که

این افراد از بزرگان شیعه بوده اندو الان اهل تسنن شده اند؛ زیرا خداوند

دروغگو را رسوا میکند. یک نمونه از آنان آقای سید حسین موسوی،

نویسنده ی کتاب « لله ثم للتاریخ » است که مدعی شده از مراجع نجف

بوده و اکنون اهل تسنن شده است، در حالی که حوزه ی علمیه ی

نجف هیچ گاه چنین شخصی را به خود ندیده است. متن کتاب گواه این

است که نویسنده ی کتاب حتی یک ثانیه در حوزه های شیعه نبوده است( 39)

در زمانی که ما طلبه ی اهل تسنن بودیم، مولوی ها کتابی را به ما

نشاان  می دادند و با خوشحالی می گفتند: یکی از طلبه های شیعه به

نام « مرتضی رادمهر » تغییر مذهب داده و اهل تسنن شده است. این

شخص هم مانند « سید حسین موسوی » و شخصیتی ساختگی و

افسانه ای است،زیرا کسی که این کتاب را نوشته از الفبای حوزه های

علمیه ی شیعه هم خبر نداشته است تا چه رسد به این که شاگرد

خصوصی مراجع تقلید شیعه بوده باشد. این شخص در کتابش مدعی

شده که در درس خارج آیه الله العظمی وحید خراسانی ثبت نام کرده

است؛ در حالی که همه می دانند دروس خارج علمای شیعه ثبت نامی

نیست تا کسی بخواهد ثبت نام کند. در همین کتاب مدعی شده که من

در فلان سال مدرک حجه السلامی را گرفتم.( 40)نوسینده ی موهوم

خیال کرده؛ هم چنان که در حوزه های علمیه ی اهل تسنن پس از 11

سال درس خواندن مدرک مولویت را می دهند، در حوزه های شیعه نیز

پس ازچند سال تحصیل مدرک ، عنوان حجه الاسلامی می دهند.در

حالی که در حوزه های شیعه مدرکی به به عنوان حجه الاسلامی وجود

ندارد و اساسا حجه السلام مدرک نیست. کل کتاب را که بخوانید، تنها

یک روایت را از شیعه نقل کرده که آن را هم اشتباه نوسته است. در

صفحه ی 29 می نویسد: ( به مناسبت نیمه ی شعبان در مسجد

جمکران – قم مقاله ای تحت عنوان « قائم امام مهدی » تهیه و قرائت

نمودم که مورد توجه برگزار کنندگان مراسم قرار گرفت که در اواخر و

حسن ختام مقاله ام این حدیث بود.« انتظار الفرج و افضل الاعمال» (41)

نخست اینکه: عنوان مفاله ای که نویسنده باآب وتاب از آن یاد می کند، هیچ معنائی ندارد.

دوم: روایتی که نویسنده مدعی است حسن ختام مقاله اش شده

اشتباه است و روایت صحیح چنین است « و افضل الاعمال انتظار الفرج»

(42) که آن شخص موهوم فرصت نکرده است که عبارت صحیحش را از

شیعیان بپرسد. نویسنده از آغاز تا پایان کتاب تا توان داشته از خودش

تعریف و تمجید کرده و گفته است: در سمینار و اجلاس و کلاس درس،

همیشه نفر اول و نخبه ی کلاس بوده و از شاگردان خصوصی مراجع

بوده است. و چشم امید همه ی مراجع به او بوده است. ولی در آخر

کتاب اعتراف می کند که به سبب بی اطلاعی از منابع شیعی هیچ نظر

علمی و فقهی نمی دهم و می گوید: « به جهت محدود بودن سطح

آگاهی نگارنده، در باب علم فقه یا عدم دسترسی به مولفه های علمی

فقهی، سعی شده است از هرگونه ابراز عقیده و نظر علمی و فقهی که

احتمالا سوال برانیگز ویا سوء تفاهماتی را به دنبال داشته باشد، پرهیز شود.» (43)

آقایان کتابی نوشته اند که صدر وذیل کتاب به هم نمی خورد و پر از

تناقضات آشکارو رسواکننده است. من به جوانان اهل تسنن توصیه

میکنم حتما این کتاب را بخوانند و خودشان قضاوت کنند که رادمهر به چه

دلایلی اهل تسنن شده است، آیا چنین سر گذشتی می تواندواقعیت

داشته باشد یا خیر؟

 

5- سوال: مولوی ها بعد از شیعه شدنتان چه واکنشی نشان

دادند؟ و احتمال می دهید در ادامه چه بگویند؟

مولوی ها در برابر سوال عوام اهل تسنن درباره ی  کسانی که شیعه می شوند عمدتا دو توجیه دارند.

1- می گویند شخصیتی موهوم و خیالی است . همان طور که دکتر «

تیجانی » را تا مدت ها می گفتند شخصیتی خیالی و ساختگی است و

وجود خارجی ندارد تا اینکه به یک بارهاورا در شبکه ی سوم تلویزیون جمهوری اسلامی دیدند.

الحمدلله با توجه به وسایل گسترده ی ارتباطی که در حال حاضر موجود است نتوانسته اند منکر وجود بنده شوند.

2- توجیه دومشان که بیشتر بر روی آن تاکید می کنند این است که می

گویند: چنین افرادی به خاطر پول و مال دنیا شیعه شده اند. این توجیه،

توجیهی زنگ زده و شکست خورده است؛ زیرا همین مولوی ها در زمانی

که اهل تسنن بودم اگر شخصی حنفی به مذهب شافعی یا سلفی

تغییر مذهب می داد به ما می گفتند: برای پول و ثروت دنیا شافعی یا

سلفی شده است. این قبیل اتهامات برای فراز از پاسخگوئی است. بر

فرض اگر قبول کنیم که هر کسی که از مذهبش به مذهب دیگری

برودبرای ثروت و مال دنیا بوده وبه زعم مولوی ها با اسلام حقیقی و

فرمایشات پیامبر ص به مخالفت پرداخته؛ نخست باید گفت: این حرف

قابل اثبات نیست . دوم اینکه: بزرگان صحابه مانند طلحه و زبیر و افرادی 

مانند معاویه و ... برای مال دنیا وثروت به جنگ با خلیفه ی مسلمانان

رفتند. شما دنبال این هستید که تمایل به دنیا راچماق کنید و بر سر

کسانی بزنید که تغییر مذهب داده اند ! در حالی که خودتان از صحابه ای

تبعیت می کنند که برای مال دنیا به جنگ خلیفه ی مسلمانان رفت.

هرگاه توانستید جاه طلبی و تمایل به دنیا در صحابه را برای جوانانتان

حل کنید آنوقت می توانید این ادعا را داشته باشید که تمایل به دنیا در

مخالفان شما قبیح است.

در آخر از مولوی ها سوال می کنم که چرا درقبال مال و ثروتی که

ازعربستان و پاکستان برای ترویج وهابیت و سلفی گری به حوزه های

علمیه ی شما سرازیر می شود سکوت می کنید و این مال و ثروت را بد نمی دانید؟

 

 

 

6- سوال: مهم تری ن آیاتی که در قرآن حقانیت اهل بیت علیهم

السلام و ولایت آنان را اثبات می کنند، کدام آیات هستند؟

آقای زاهدی: آیات فراوانی در حقانیت اهل بیت علیهم السلام ناز ل شده

است که به چند مورد از آنها اشاره می کنم.

7- آیه ی مبارکه ی تطهیر

یکی از مهم ترین آیات قرآن کریم که دلالت بر عصمت امامان معصوم

علیهم السلام می کند، آیه ی تطهیر است. خداوند متعال در سوره ی

احزاب آیه ی 33 می فرماید: « انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا» .

خداوند می خواهد گناه و پلیدی را فقط از شما اهل بیت دور کند و شما را کاملا پاک سازد.

من به چند نکته درمورد آیه ی تطهر اشاره می کنم:

نکته ی 1 .

به دلیل { انما} در آیه ( که دلالت بر انحصار می کند) خداوند اراده کرده

است هر گونه پلیدی چه ظاهری و باطنی ( ال در { الرجس}. ال جنس

« ال جنس » است یعنی هرنوع پلیدی ) راتنها از اهل بیت دور کند؛ لذا آنا به خواست خدا پاک و مطهر می باشند.

نکته ی 2.

درست این که اهل بیت در لغت به اهل یک خانواده اطلاق می شود که

همسرهم جزو آنهاست ولی دلایل متعددی داریم که خداوند از کلمه ی

اهل بیت در این آیه ، معنای خاصی اراده کرده است؛ روایات فراوانی

درمنابع اهل تسنن موجود است که رسول خدا ص صراحتا مصداق «

اهل بیت » در آیه ی تطهیر را روشن کرده است.

« مسلم نیشاوبری » در « صحیح » خود که طبق عقیده ی اهل تسنن

صحیح ترین کتاب بعد ازقرآن و بخاری است می نویسد: عایشه گفت: که

رسول خدا صبح هنگام بیرون رفتند وبر روی دوش ایشان عبائی از موی

سیاه بود. پس حسن بن علی آمد پس او را زیر عبا گرفت. سپس

حسین آمد، او رانیز وارد کرد. سپس فاطمه آمد، او را در زیر عبا گرفت.

سپس علی آمداو را نیز وارد کرد. سپس فرمود: خداوند می خواد از شما

اهل بیت پلیدی ها را دور کند و شما راپاک نماید.( 44)

« ترمذی » در « سنن» خود- که از صحاح سته ی اهل تسنن است-

چنین نقل می کند. از عمر بن اب سلمه پسر همسر رسول خدا ص نقل

شده است که ؛ وقتی آیه ی { انما یرید الله } بر پیامبرص نازل شد، من

در خانه ی ام سلمه بودم، رسول خدا ص ، فاطمه، حسن ، حسین، و

علی را خواست و فرمود: اینان اهل بیت من هستند آنان را ازهرگونه

رجس و پلیدی دور کن و پاکیزه بگردان، ام سلمه گفت: ای پیامبر خدا من

هم جزو آنان ( اهل بیت ) هستم؟ آن حضرت فرمود: سر جای خودت بمان، تو بر خوبی هستی.(45).

طبق این روایت پیامبر ص به ام السلمه اجازه ندادوارد کساء شود و

فرمود:تو خوب هستی  ولی اهل بیت من این چند نفرند.

نکته 3.

در « صحیح مسلم » آمده که از زید ابن ارقم سوال شده که آیا منظور از

اهل بیت پیامبر، زنان او هستند؟ پاسخ داد: همسر یک مرد از اهل بیت

او به حساب نمی آید؛ زیرا چه بسا زنی با مردی یک عمر زندگی می

کند ولی در آخر عمر طلاق گرفته ، به خانه ی پدرش رفته، جزء اهل بیت

پدر محسوب می شود. (46)

نکته ی 4.

هیچ یک از همسران رسول خدا ص در طول عمرشان، حتی یک بار ادعا

نکردند که منظوراز اهل بیت پیامبرص در این آیه، ما همسران پیامبرص

هستیم، حال آنکه چنین ادعائی نکردند چگونه اهل تسنن با قاطعیت

ادعا می کنند اهل بیت پیامبر ص همسران وی هستند.

نکته ی5.

در قرآن کریم از همسران پیامبر ص با دو عبارت« ازواج النبی» و « نساء

النبی » یاد شده مانند « یا ایها النبی قل لازواجک ... » احزاب آیه ی 28

؛ « یانساء النبی » احزاب آیه ی 30 ، ولی در آیه ی 33 همین سوره به

 

یکباره از عبارت اهل بیت، استفاده می شود. پس مشخص می شود که

اهل بیت پیامبر ص غیر از ازواج و نساء هستند.

نکته ی 6.

پیامبر اسلام ص همسران متعددی داشتند که هر کدام از آنها دارای

خانه ی مستقلی بوده است؛ بنابراین اگرمراد از « اهل بیت» در این آیه

زنان پیامبر ص می بود، باید به جای اهل البیت « اهل البیوت» گفته می

شد. چنان چه در آغاز آیه آمده است« وقرن فی بیوتکن » ( احزاب آیه ی 33) ودر آیه ی 53 سوره ی احزاب می فرماید:

{ یا ایها الذین آمنوا لا تدخلوا بیوت النبی } ای کسانیکه ایمان آورده اید! داخل خانه های پیامبر نشوید.

بنابراین مراد از « اهل بیت» در آیه ی تطهیر هرگز نمی تواند زنان پیامبر باشد .

نکته ی 7.

وقتی که قرآن با همسران پیامبر ص سخن می گوید از ضمیر جمع مونث

استفاده می کند. مثلا می فرماید: لستن، اتقیتن، قلن، قرن، بیوتکن و

... در حالی که در آیه ی مورد بحث از دو ضمیر جمع مذکر( عنکم و یطهرکم) بهره گرفته است.

نکته ی 8.

درآیات سوره ی احزاب دو نوع خطاب است؛ یکی خطاب همراه با عتاب و

تهدید است که مخاطب آن همسران پیامبر ص هستند و یک خطاب

همراه با احترام و پاکی است که مخاطب آن افرادی غیر از زنان پیامبر

هستند. در خطاب به زنان پیامبر، آنان را دعوت به ساده زیستی با پیامبر

کرده ودر صورت نپذیرفتن آن تهدید به طلاق می کند. به آنان توصیه می

کند با نامحرمان عفت در کلام داشته باشند، به آنان فرمان داده تا در

خانه هایشان بمانند و مانند دوران جاهلیت با آرایش ظاهر نشوند و از

روسل خدا ص اطاعت کنند این لحن و خطاب با این قسمت از آیه که می

فرماید: « شما ای اهل بیت به اراده ی الهی از هر رجس و آلودگی

پاکیزه هستید» سازگار نیست و معلوم می شود که مخاطب این قسمت اشخاص دیگری اند.( 47)

نکته ی 9 .

مقصود از « بیت» در اینجا بیت مادی که از خشت و گل یاآجرو سنگ

ساخته می شود نیست؛ بلکه مقصود از بیت، بیت نبوت و خانه ی وحی

است و اهل آن، کسانی هستند که با صاحب خانه علاوه بر علایق مادی

، رابطه ی معنوی و پیوند روحی داشته باشند تا همگی از بیت واحدی

باشند. از این روست که خداوند به حضرت نوح ع خطاب می کند که فرزند

منحرفت از اهل تو نیست { انه لیس من اهلک }(48) در حالی که از

لحاظ جسمی و نادی، فرزند حضرت نوح ع بود. به خاطر همین ارتباط

روحی و معنوی با نبوت بود که پیامبر درحق حضرت سلمان فرمود: «

سلمان منا اهل بیت» (49) زیرا حضرت سلمان، مصداق کامل آیه ی

شریفه ی { فمن تبعنی فانه منی}(50) بود.

سوال کسانی که ادعا می کنند منظور از اهل بیت، فقط همسران

پیامبرص هستند، روایت « سلمان منا اهل البیت »  را چگونه توجیه می کنند؟

در حالی که سلمان مرد است ولی پیامبر ص او را جزء اهل بیت خود

دانسته است. اگر پیامبر ص معتقد بود که اهل  بیت، همسرانش

هستند، نباید سلمان را داخل در اهل بیت خود می کرد. پس معلوم می

شود مراد از اهل بیت ، کسان دیگری غیر از همسران پیامبرص می باشند.

 

 

  8-  آیه ی مباهله:

آیه ی مباهله یکی ازآیاتی است که حقانیت امیرالمومنین ع و برتری ایشان را بر همه ی صحابه اثبات می کند:

{ فمن حاجک فیه من بعد ما جاءک من العلم فقل تعالوا ندع ابناء نا و ابناء

کم ونساءنا و نساءکم وانفسنا وانفسکم ثم نبتهل فنجعل لعنت الله علی الکاذبین}. (51)

پس هرکه درباره عیسی باتو به بحث و مجادله پرداخت پس از آن که

علم آن به تو رسید، پس بگو: بیائید ما و شما فرزندان و زنان و جان های

خویش را بخوانیم آن گاه به درگاه خدا زاری کنیم. و در حق یکدیگر نفرین

کنیم و لعنت خدا را برهرکدام از ما دو گروه  که دروغگو ست قرار دهیم.

نکته1.

« سیوطی » مفسر بزرگ اهل تسنن درباره ی شان نزول این آیه چنین

می نویسد: دو نفر از چهره های سر شناس مسیحی به نام « عاقب »

و « سید» محضر رسول خدا ص رسیدند. حضرت به آن دو فرمود:

مسلمان شوید، گفتند: ما مسلمانیم، فرمود: دروغ می گویئد. اگر

بخواهید ثابت میکنم که شما مسلمان نیستید. گفتند: ثابت کن،

فرمودند: نشانه ی آن علاقه ی شما به صلیب، شراب نوشیدن، و خوردن

گوشت خوک است. سپس آنان را به مباهله فرا خواندند. قرار شد صبح

روز بعد حاضر شوند. هنگام صبح رسول خدا ص درحالی که دست علی

راگرفته بود و فاطمه وحسن و حسین علیهم السلام باوی بودند از مدینه

بیرون رفته،سید و عاقب را دعوت به مباهله نمودند ولی آن ها نپذیرفتند

و تسلیم شدند. رسول خدا ص فرمود: قسم به آن که مرا به حق مبعوث

کرده است اگردعوت به مباهله را می پذیرفتید،از آسمان آتش بر آنان

می بارید. جابر می گوید: این آیه درشان خاندان پیامبر ص نازل شد:

{فمن حاجک فیه من بعد ما جا ءک ....} سپس گفت مراد از{ انفسنا}

رسول خدا ص و علی ع است و مراد از { ابناء نا } حسن و حسین و مراد از { نساءنا} فاطمه س است.(52).

بدون شک آیه ی مباهله  در حق عبا و پنج تن بر گزیده  خدا نازل شده

است. این مطلب را بسیاری از محدثان، مفسران، مورخان، و متکلمان در

کتاب های خود آورده و جزء مسائل مسلم و تردید ناپذیر دانسته اند، از

سوئی مدارک زنده، شهادت می دهد که پیامبر ص در داستان مباهله با

نصارای نجران از زنان جز پاره ی تن خود فاطمه س و از فرزندان جز دو نوه

اش حسن و حسین و علی که نفس وی به شمار میرود، همرا نبردند.

« مسلم» در کتاب صحیح خود می نویسد:

پس از نزول آیه، رسول خدا علی، فاطمه،حسن، حسین، را صدازد ،

آنگاه چنین دعا کرد: خداوندا اینان خاندان و اهل بیت من هستند.(53)

نکته ی 2.

خداوند درآیه به صراحت علی ع را نفس رسول خدا ص خوانده است.

یکی از آیاتی که برتری علی ع نسبت به همه ی افراد بشر- حتی از

انبیاء غیر از پیامبر اسلام ص – از آن استفاده می شود، همین آیه است؛

زیرا خداوند، علی ع را نفس پیامبر ص خوانده ات، از رایات و گفتار مورخان

و محدثان نیز استفاده می شود که مراد از « انفسنا » علی ع است.

« ابن کثیر » اهل تسنن می نویسد:

جابر گفته است مراد از « انفسنا» رسول خداص و علی ع است، مردا از

{ ابنائنا } حسن و حسین ومراد از {نساءنا} فاطمه س است. (54) .چرا

پیامبر ص در جریان مباهله ابوبکر، عمر، عایشه، و حفصه را باخود نبرد؟

چرا از بین زن ها فقط فاطمه ی زهرا س و از بین صحابه علی ابن

ابیطالب ع و حسنین ع را به همراه خودبرد؟ آیا این نشانه ی برتری علی

ع و خانواده اش نسبت به دیگر صحابه نیست؟ کسانی که دیگر صحابه

را بر علی ع و خانواده اش برتری می دهند به این آیه چه پاسخی میدهند؟


 

9-  آیه ی خیر البریه

یکی از آیاتی که دلیل برتزی علی ع نسبت به همه ی افراد بشر از

گذشته و آینده حتی پیامبران اولوالعزم علیهم السلام( بجز خاتم الانبیاء

  ص ) و همه ی صحابه دارد این آیه است:

{ ان الذین آمنوا و عملوااصالحات اولئک هم خیر البریه } (55) آنان که

ایمان آوردند و کارهای شایسته کردند، آنان بهترین آفریدگانند.

« سیوط» در شان نزول این آیه می نویسد:

عایشه می گوید: از روسل خدا ص پرسیدم گرامی ترین آفریده نزد خدا

چه کسی است؟ فرمود: مگر این آیه قرآن را نخوانده ای ؟ { ان الذین

آمنوا و عملوااصالحات اولئک هم خیر البریه }

« ابن عساکر» از جابربن عبدالله چنین روایت کرده است: ما نزد پیامبر

ص بودیم که علی از راه رسید، پیامبر ص فرمود:  سوگند به آن که جانم 

به دست اوست، این وشیعیان اویند که در روز قیامت رستگارند، و این آیه

نازل شد: { ان الذین آمنوا و عملوااصالحات اولئک هم خیر البریه } و یاران

رسول خدا هرگاه علی از راه می رسید می گفتند:(56) بهترین آ،ریدگان

آمد (57). مفسر اهل تسنن « محمد بن جریر طبری » در تفسیر این آیه

می گوید: « خدای متعال می فرماید: آنان که به خدا و رسولش محمد

ص ایمان آوردند و خدا را خالصانه و یگانه بدون شریک پرستیدند، ونماز را

بر پا داشتند و زکات دادندو خدا را در همه ی اوامر و نواهی او اطاعت

نمودند، آنانند که بهترین آفریدگانند». می گوید: از مردم آنان که چنین

کنند بهترین آفریدگانند.

ابن حمید از عیسی بان فرقد از ابو الجارود از محمد ابن علی، امام باقر ع

مرا حدیث کرد که پیامبر ص فرمود: ای علی ، خیرالبریه تو و شیعیان تو هستند. ( 58)

با وجود اینکه مفسران اهل تسنن ذیل آیه ی هفتم سوره ی بینه تصریح

کردند که پیامبر ص فرمود: «علی و شیعیانش در روز قیامت رستگارند».

و اذعان کرده اند که شیعه ی علی ع از زمان خود رسول خدا ص مطرح

بوده است. پس چرا می گو یند، شیعه ، مذهب جدیدی است که

بوسیله ی « عبدالله بن سبا» و « شاه اسماعیل صفوی » تاسیس شده است؟

در زمانی که طلبه ی اهل تسنن بودم از بسیاری از مولوی ها شنیده

بودم که می گفتند شیعه از زمان شاه اسماعیل صفوی به وجود آمده

است! البته این مطلب در هیچ کتابی از کتب اهل تسنن وجود ندارد و

فقط برای اغتشاش اذهان مردم می گفتند! بعد از اینکه شیعه شدم. به

یکی از مولوی های اهل تسنن خاش که این مطلب را ازاو هم شنیده

بودم، زنگ زدم و از ایشان تاریخ پیدایش شیعه را پرسیدم. گفت: سیصد

سال قبل و در زمان شاه اسماعیل صفوی بوجود آمده است!گفتم: آقای

مولوی مگر کتاب « البدایه و النهایه » ابن کثیر را نخواند های که در چند

جای آن درباره ی روایاتی که خلاف نظرشان است می گوید:  این روایات

را شیعه جعل کرده است؟ ادامه دادم و گفتم: آیا این کتاب را دارید؟ گفت

: بله، من الان در کتابخانه هستم. گفتم: جلد2 صفحه ی 342 را بیاور!

گفت: چند لحظه صبر کن تا کتاب را بیاورم. کتاب را آورد و باز کرد. گفتم:

آیا ننوشته است که « طبق عقیده ی ما عبد المطلب و ابو طالب، بت

پرست بودند و کافر از دنیا رفته اند، بر خلاف نظر فرقه ی شیعه » (59)

مولوی گفت: بله نوشته است، و عبارتش را خواند. گفتم: ببخشید آقای

مولوی ، ابن کثیر چند سال قبل زندگی می کرده است؟ گفت: تقریبا

هفتصد سال قبل. گفتم: پس معلوم می شود که قبل از ابن کثیر، فرقه

ی شیعه وجود داشته است که ابن کثیر از آن نام می برد! مولوی با

نهایت تعجب گفت: بله همین طوراست که شما می گویئد. معلوم است

که شما اهل تحقیق و مطالعه هستید.

پیامبر اسلام ص در زمان حیاتش از شیعه نام بر ده است (60) آیا برادران

اهل تسنن روایتی دارند که پیامبر ص در زمان حیاتش نام برده باشد؟

مثلا گفته باشد: ابوبکر، عمر و پیروان آنها روز قیامت رستگارند؟ آیا چنین

چیزی آمده است؟

 

10- آیه ی ولایت

« انما ولیکم  الله و رسوله و الذین آمنوا الذین یقیمون الصلاه ویوتون

الزکاه و هم راکعون » (61).

ولی و سرپرست شما، تهنا خدا و پیامبر اوست و کسانیکه ایمان آورده اند، همان کسانی که نماز رابرپا می دارند و درحالی که زکات می دهند.

نکته ی 1 .

« الذین آمنوا» کسانی که ولایت بر مردم دارند قطعا امام امیر المومنین ع

است (61). زیرا این آیه در زمانی نازل شده است که امام علی ع درحال

رکوع به فقیری که از مردم درخواست کمک می کرد ، انگشتری خود را صدقه داد.

بنابر تصریح بسیاری از علمای اهل تسنن، این آیه درباره ی امیرالمومنین ع نازل شده است.

« قاضی عضد الدین الایجی » متوفای 756 دراین باره می گوید: تمامی

مفسران اجماع دارند که این آیه ی درباره ی امام  علی ع نازل شده است (62) .

« سعد الدین تفتازانی » نیز تصریح  می کند:

{این آیه } به اتفاق مفسران درباره ی علی ابن ابیطالب ع – هنگامی که

درحال رکوع انگشتری را به فقیر نیازمند بخشید – نازل شده است . (63) .

نکته ی 2.

بعضی از مولوی ها برای مخدوش کردن ذهن جوانان اهل تسنن گفته

اند: صدقه دادن علی ع هنگام نماز، فعل اضافه بوده ویااین کار نماز علی

ع باطل شده است! من تعجب می کنم که چگونه این صدقه دادن را فعل

اضافه محسوب می کنند  در حالی که هیچ یک از مفسران اهل تسنن

این کار را فعل اضافه حساب نکرده است! خدای متعال هم که این آیه را

نازل کرده است،نگفته که علی ع فعل اضافه انجام  داده و نمازش باطل

است!حتی خود پیامبرص هم که آیه را دریافت کرد نفرمود نماز علی ع

باطل بوده است! مولوی ها این را ازکجا تقل کرده اند! آیا آنها با این

سخن خود خدا و رولس ص را زیر سوال نمی برند! وقتی خداوند متعال و

رسول او کار امیرالمومنین علی ع  را تائید کرد ه اند دیگرشما چه میگویئد.

بلکه از طرف، فقهای شیعه و اهل تسنن بر اساس شان نزول این آیه  و

عمل علی ع فتوا داده اند که کارهای جزئی و اندک در نماز جایز است و موجب بطلان نماز نمی شود.

« قرطبی » در« جامع الاحکام قرآن» (64) می گوید:

طبری گفته است که این{ صدقه دادن انگشتری از ناحیه ی امیر

المومنین ع } دلالت میکند که کار اندک نمازراباطل نمی کند؛ زیرا صدقه

دادن کاری بود که درحال نماز صورت گرفت و موجب باطل شدن نماز نگردید.

نکته ی 3.

بعضی از مولوی ها در برابر این سوال که چرا شیعیان درنماز دست

هایشان را نمی بندندتوجیه کرده، گفته اند: برای این که  حضرت علی ع 

درجنگ، دست هایش پر ازخون بود و نمی توانست دست های خود را

ببندد و دست های خود را باز گذاشت ؛به این دلیل شیعیان دست نمی

بندند! البته این مطلب در هیچ کتابی از کتب اهل تسنن نیامده است

ولی فقط به یک سخن بسیار معروف و مشهور تبدیل شده است. این

حرف را فقط به خاطرعناد و دشمنی با  شیعه مطرح کرده اند. از یک

طرف می گویند: اگرازدستمان خون جاری شود وضویمان باطل می شود

و نمازی هم که خوانده شده باطل است ، از طرف دیگر می گویندحضرت

علی ع باوجود دست وپای  پرازخون ، نماز خوانده و نمازش هم صحیح بوده است!!

11- آیه ی اولی الامر

 

آیه ی اولی الامر

 

{ یا ایهاالذین آمنوا اطیعواالله واطیعواالرسول و اولی الامرمنکم }(65)

 

ای کسانیکه ایمان آورده اید! خدا را اطاعت کنید و پیامبر و صاحبان امر

خود را نیز اطاعت کنید.

 

 نکته ی 1 .

 

در این آیه اطاعت از اولی الامر، درکنار اطاعت ازخداوند و پیامبر ص به

صورت مطلق آمده است و همان طور که از خداوند و پیامبر ص درهمیه ی

زمینه ها باید اطاعت کرد از اولی الامرهم باید درهمه ی زمینه ها اطاعت کرد.

 

نکته ی 2.

 

همان طور که خدا و پیامبر ص معصوم از خطا و گناه هستند اولی الامر

هم باید معصوم ازخطا و گناه باشند. اگر معصوم نمی بودند خداوند متعال

دستور به اطاعت بدون چون و چرا از آنان را نمی داد.

 

نکته ی 3 .

 

با توجه به این که اطاعت از اولی الامر درکنار اطاعت ازخداوند  و پیامبر

که معصوم از گناه هستند، آمده است؛ اگر منظور از اولی الامر راامامان

معصوم نگیریم دچار اختلافات و تناقضات فراوانی  می شویم. همان طور

که اهل تسنن درآ« دچار اختلاف وتناقض شده اندتا جائی که عده ای

گفته اند: منظور از اولی الامر؛ هرکسی که بر مسلمانان حکومت کند که

طبق این آیه اطاعت ازاو بر ما واجب است حتی اگر یزید و حجاج باشد

واین اطاعت راازاین آیه استفاده کرده بودند.

 

به یاددارم درزمان جنگ تحمیلی صدام علیه ایران، مولوی های هند و

پاکستان و حتی برخی مولوی های ایران، بعد ازنماز دست به دعا بر می

داشتند و دعا می کردند که خدایا صدام حسین را در این جنگ پیروز

بفرما! و معتقد بودند صدام قاتل و جانی که در دوران سیاه حکومتش ،

صدها هزاران شیعه واهل تسنن ایرانی و عراقی را به شهادت رسانده

بود، همان اولی المری است که خداوند اطاعت از او را دراین آیه واجب کرده است.

 

حالا خودتان قضاوت کنید چگونه کسانی که  از اهل بیت عصمت و

طهارت فاصله گرفته اند و به آنچه خودشان از آیات می فهمند عمل می

کنندف دچار تناقض شده اند و اطاعت از صدام ویزید را هم ردیف اطاعت

از خدا و پیامبر قرار داده اند و چگونه  حکومت های ظالم و سفاک را با

نادانی شان امضاء کرده اند و مذهبشان را در پناه آنان گسترده اند؟

 

آیات دیگری هم هست مانند آیه ی ابلاغ(66) ، آیه ی ابتلا (67) ، آیه ی

مودت (68 )، آیه ی شرا(69) و.... که به سبب اختصار به آن ها نمی

پردازیم و خوانندگان را به کتاب هائی مانند « شبهای پیشاور، المراجعات،

الغدیر » که در این زمینه نوشته شده است، ارجاع میدهم.

 

علاوه بر آیات، احادیث و روایات زیادی نیز از پیامبر ص نقل شده که می

توانند دلیل محکم و قابل اعتمادی برای حقانیت شیعه و ولایت اهل بیت

باشند. در اینجا به دو حدیث اشاره می کنم.

 

12 - حدیث « خلفائی اثنا عشر»

 

یکی از بهترین و قویترین ادله بر حقانیت مذهب شیعه ، حدیث اثنا عشر

است که پیامبر اکرم ص،  حضرت علی ع و یازده فرزند بزرگوارش را به

عنوان دوازده امام معین کرده است. این حدیث درکتب معتبر اهل تسنن

نیز آمده است ازجمله : 26 روایت در « صحیح بخاری » و « مسلم »

آمده است که پیامبر ص فررمود:

 

« خلفا و جانشینان من دوازده نفرند. »

 

نه بیشتر و نه کمتر و این از معجزات اسلام و حقانیت مذهب شیعه

است.

 

یکی از اعتقادات اصولی شیعه در بحث خلافت، ایمان داشتن به خلافت

امامان دوازده گانه است  که اسامی مبارک آنان را در کتاب آورده ایم.

آنچه که در طول تاریخ  اسلام بعد از رحلت رسول خدا ص بین مسلمانان

اهل تسنن جهان مشهور است، خلافت خلفای اربعه ( ابوبکر، عمر ، عثمان، علی ) می باشد.

 

امروزه هم در بیشتر کتاب هایشان معتقد به خلافت همین چهار نفرند.

بنابراین از آنها باید بپرسی که ایا انا ن واقعا احادیثی موثق ویا ضعیف دال

بر خلافت خلفای چهار گانه همانند این احاد یث موثق دوازده گانه دارند ؟

 

درهیچ یک از کتاب های اهل تسنن حدیثی به این مضمون  که پیامبر ص

بفرماید: « خلفائی اربعه ... » نیافته ام؛ همچنین در طول تاریخ بعد از

رسول الله ص در بین تمام مسلمانان شیعه مشهور است که خلفای

رسول الله دوازده نفرند و همه ی اهل تسنن هم شیعیان دوازده امامی را نسبتا می شناسند.

 

با وجود اینکه این  احادیث به صراحت و کردار در کتاب های بزرگان اهل

تسنن مطرح شده ولی باید پذیرفت که عوامل واقعی و معتقد حقیقی به

احادیث شیعیان هستند نه اهل تسنن؟!

 

آنچه که در دفاعیات کتابی، لسانی و همایشی علمای اعل تسنن در

بحث خلافت وجود دارد، دفاع از خلافت خلفای اربعه، خاصه خلفای ثلاثه

است، پس این دفاع آنان در حقیقت ناقص است؛ زیرا احادیث، خلافت

دوازده نفر را بیان می کنند  نه سه ویا چهار نفررا.

 

نقل این احادیث برای همه ی ما مهم است ولی آن چه که مهم تر است

تکلیف امت اسلامی بعد از رحلت رسول الله ص است. بنابر این ضروری است به احادیث دقت بفرمائید.

13- « احادیث اثنی عشر»

 ===========================

 
 
نام فایل : زاهدی، باید شیعه می شدم.pdf
 
 
 
حجم فایل : 281.56 KB

 

 

 



۞ تلفـن هـای تـماس: 09179784380 - 09138023633 - 09179775920 ۞



<!-- start logo cod off http:// --><p align=



{{::... استان هرمزگان - شهرستان میناب - کیلومتر پنج جاده میناب جاسک - نرسیده به پلیس راه - روستای کلوت جنب مسجد الزهرا ء سلام الله علیها* « ابن‏ عباس » و « ام ‏سلمه » و « انس بن مالک » و « ابوسعید » و دیگران از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم روایت کرده‏ اند که آن حضرت فرمود: « عَلىٌ وَ شیِعَتُهُ هُمُ الفائِزونَ یَومَ القِیامَهِ » ؛ « على و شیعیانش در روز قیامت رستگارند ». انساب الاشراف، ص ۱۸۲؛ الدرالمنثور، ج ۶ ، ص ۳۷۹٫ ...::}}
【 آدرس موسسه 】


حجت الاسلام محمّد شریف زاهدی اهل نیک شهر استان سیستان و بلوچستان، بعد از 11 سال تحصیل در مدارس و حوزه های علمیه ی اهل سنت، با شنیدن روضه امام حسین ( علیه السلام) جرقه ی هدایتی زده شد و پس از تحقیقات مفصل، سال 82 به مکتب نورانی اهل بیت ( علیهم السلام )مشرف شدند. و در سال 1387 موسسه آل یاسین را در شهرستان میناب تاسیس کردند ، نظرات ، سوالات ، انتقادات و پیشنهادات خود را در قسمت نظرها بنویسید . حتما مورد استفاده قرار می گیرد.



لـوگوی مـا


=======
--------------
زاهدی - خلیفه